X
تبلیغات
خانه ی وحشت

خانه ی وحشت

به خانه ی وحشت خوش آمدید

گوشتخوار ویتنامی

این ماجرا در شهری کوچک در ویتنام دخ داده و عمویم آن را برایم تعریف کرده است. خانه های آن شهر کنار یکدیگر ساخته شده بودند و تنها چند پرچین و حصار چوبی آنها را از هم جدامی کرد. هر خانه حیاط خلوتی دااشت که به عنوان آشپزخانه و یخچال هم مردو استفاده قرار می گرفت.

آن زمان مثل امروز یخچال وجود نداشت تا گوشت و مواد غذایی در آن نگهداری کنند، بنابراین مقداری نمک روی گوشتها می ریختند و آن را در کشو هایی در حیاط خلوت قرار می دادند تا فاسد نشوند. آرامش در آن شهر حکمفرما بود تا این که اتفاق عجیبی برای بکی از خانواده ها رخ داد...

شبی یک خانم خانه دار مطابق معمول گوشت اضافی را نمک می زند و در حیاط خلوت قرار می دهد، صبح روز بعد که به سراغ آن می رود، متوجه می شود که از گوشت خبری نیست. به شدت کنجکاو می شود و جریان را به شوهرش می گوید، ولی او هم متعجبانه اظهار می کند که خبر ندارد. به هر حال جریان به دست فراموشی سپرده می شود. ولی زن که کمی ناراحت و نگران شده بود، به مغازه می رود و دوباره مقداری گوشت خریده و در کشوی دیگری در حیاط خلوت قرار می دهد. در حقیقت آن را طوری پنهان می کند که کسی از محل اختفای آن خبری نداشته باشد. صبح روز بعد دوباره به سراغ گوشت می رود ولی در کمال حیرات متوجه می شود که باز هم گوشت ناپدید شده است. این مرتبه شدیدا عصبانی می شود و از شوهرش می خواهد که جریان را پیگیری کند. مرد پیشنهاد می کند که دوباره مقداریگوشت بخرند و تا صبح بیدار بمانند تا مجرم را دستگیر نمایند. مصمم شده بودند که هر طور شده دزد را پیدا کنند.

آن شب،زن و شوهر بعد از آن که بچه یک ساله شان را خواباندن، تمام چراغ های خانه شان را خاموش کردند و پشت پنجره خیره به حیاط خلوت شدند. شبی گرم و مهتابی بود و فقط صدای جیرجیرک ها به گوش می رسید. همه اهالی شهر به خواب شیرینی فرو رفته بودند. به جز آن زن و شوهر که رفته رفته نگران تر می شدند. درست ساعت یک نیمه شب بود که سایه انسانی را دیدند که از روی حصارها به حیاط خلوت پرید. آنها از پشت پنجره فقط می توانستندببینند که یک زن است ولی هویت او مشخص نبود. زن پاورچین پاورچین به سمت گوشت نزدیک شد. زن نجواکنان به شوهرش گفت: به محض آن که گوشت را برداشت، دستگیرش می کنیم. آن دو آهسته وارد حیاط خلوت شدند و از صحنه ای که مقابلشان دیدند، به شدت حیرت کردند. پیرزنی گوشت را برداشته و در حال خوردن آن به صورت خام بود. حالا آنها از نزدیک او را شناخته بودن. همسایه دیوار به دیوار آنها بود. آنچه بیشششتر از همه وحشت زده شان کرده بود، حالت چهره و نگاه پیرزن بود. در حقیقت چندششان شده بود. به نظر می رسید پیرزن دیوانه و یا جن زده شده باشد.

با دندانهای تیز نیشش گازهای بزرگی به گوشت می زد و با ولع ان را قورت می داد! بعد از آن که گوشت تمام شد، دوان دوان فرار کرد و مثل یک جوان قوی از حصارها بالا پرید و در سیاهی ناپدید شد.

صبح روز بعد، زن و شوهر به در خانه همسایه خود رفتند تا راجع به جریان شب گذشته صحبت کنند. زن همسایه از شنیدن جریان به شدت حیرت کرد و اصلا نمی توانست یاور کند که مادر بزرگشان مرتکبچنین کار زشتی شده باشد. به علاوه بر اظهار کرد که مادر بزرگ چند روزیست که شدیدا بیمار است و اصلا نمی تواند از جایش حرکت کند. بنابراین زن و شوهرتصور کردند که سوء تفاهمی رخ داده و جریان را به دست فراموشی سپردند. چند شب بعد که رن و شوهر برای انجام کار ی مجبور بودنداز شهر خارج شوند، از پرستاری خواهش کردند که برای نگهداری فرزند خردسالشان به خانه آنها بیاید. آخر شب، پرستار بچه را خواباند و در سالن منتظر بازگشت زن و شوخر شد. آن دو حدود ساعت یک نیمه شب به خانه رسیدند..که به محض ورود صدای جیغ دلخراش و به دنبالش گریه ای دردناک را شنیدند...آن دو به اتفاق پرستار سراسیمه به سمت اتاق بچه دویدند تا ببیند که چه اتفاقی افتاده است. هنگامی که وارد اتاق بچه شدند و چراغ ها را روشن کردن ، از شدت ترس و وحشت بر جای خود میخکوب شدند...پیرزن همسایه در حال گاز زدن به دست بچه بیچاره بود! از آنجایی که آن شب گوشتی در حیاط خلوت پیددا نکرده بود به سراغ بچه آنها آمده بود. مشخص بود که یک روح شیطانی در وجود پیرزن حلول کرده بود. صورت رنگ پریده و دندانهای تیز و اعمال وحشیانه اش کاملا نشان دهنده آن حقیقت بود. اصلا برایش مهم نبود که در حال خوردن چه چیز یا چه کسی است. مادر بچه جیغ دلخراشی از ته دل سر داد و شوهرش به سمت پیرزن هجوم برد تا او را از روی بچه کنار بزند. پیرزن با جستی بلند از روی تخت بچه پرید و از پنجره فرار کرد. مرد پسرش را در آغوش گرفت و زن و پرستار را از خانه بیرون برد. سپس هر سه با صدای بلند شروع به کمک خواهی از همسایه ها کردند. طولی نکشید که تمام اهالی دور آنها حلقه زدند و مرد جریان را برایشان تعریف کرد. در همین هنگام پزشکی هم شروع به مداوای طفل خردسال کرد. همگی با عجله به سمت خانه پیرزن رفتند و در زدند، ولی کسی در را به رویشان باز نکرد. بنابراین در را شکستند و وارد خانه شدند، جای جای خانه را جست و جو کردند ولی هیچ کس در خانه نبود. به ناچار جست و جو را در اطراف خانه ادامه دادند. ناگهان یکی از همسایه ها به پشت بام خانه ای اشاره کرد و دیگران به آن قسمت آمدند. پیرزن روی پشت بام بود. همگی آن خانه را محاصره کردند و سعی داشتند پیرزن را وادار کنند تا پایین بیاید، ولی پیرزن سر جایش ایستاده بود و به آنها می خندید. قهقهه ای شیطانی! آن ها هر چه بیشتر تلاش میکردند، خنده پیرزن اوج می گرفت. ناگهان شعله های مهیب آتش خانه را در بر گرفت و عجیب آنکه پیرزن سرسختانه رو ی پشت بام ایستاده بود و گهگاهی به این سو و آنسو می دوید و مردم را ریشخند می کرد. همگی مقابل خانه ایستاده بودند، خانه یکپارچه آتش شده و پیرزن در میان شعله های آتش محاصره شده بود. سرانچام خانه ویران شد و پیرزن هم در میان آوار و آتش ناپدید گشت. یک دفعه صدای جیغ دلهره آور و وحشت انگیز در فضا طنین انداخت و بعد سکوت در همه جا حمکفرما شد

روز بعد، همگی در میان ویرانه های سوخته به جست و جو پرداختند، عجیب آنکه خاکستری وجود نداشت و تنها یک جمجمه ی خیلی کوچک به چشم می خورد. هیچ کس نمی دانست چه بر سر آن پیرزن و خانواده اش آمده است. عده ای معتقد بودند که آنها همان شب از آن شهر رفته ان و پیرزن در گذشته است.

ممکن است این ماجرا شبیه فیلم های ترسناک باشد، ولی سالها قبل، این اتفاق در شهر کوچکی واقع در ویتنام به وقوع پیوسته است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 12:31  توسط کیوان کرم زاده  | 

خانه پر دردسر

چندی پیش پدرم خانه ای تقریبا قدیمی ولی بسیار شیک و زیبا در یکی از بهترین خیابان های شهر خرید و به آنجا نقل مکان کردیم. خانه بالای تپه ای پوشیده از درختان انبوه و سربه فلک کشیده واقع شده است. چند ماه اول در آن خانه هیچ مشکلی نداشتیم. تا این که اخیرا اتفاقات عجیب و غریبی برایمان رخ داده است:

روزی، خواهر کوچکم مونیکا، مشغول تمرین درس پیانو بود و بر سر نواختن یک قطعه اعصابش خرد شده بود. در حالی که با کلید های پیانو کلنجار می رفت،ناگهان صدایی را از پشت سرش شنید که می گفت:ادامه بده مونیکا،تو موفق می شوی. فقط باید دائما تمرین کنی. مونیکا رو بر می گرداند و پشت سرش،پیرزنی نحیف و سیاهپوش می بیند که روی یکی از صندلی های سالن نشسته بود.مونیکا از فرط وحشت جیغ بلندی سر می دهد وپدر و مادر را صدا می زند، ولی زمانی که آنها به سالن می آیند، اثری از پیرزن نمی بینند.

هنوز یک هفته از آن حادثه نگذشته بود که روزی مونیکا به حمام رفت. ظاهرا در هنگام استحمام، نگاهش به آینه می افتد و بار دیگر صورت همان پیرزن را می بیند که با چشمان درشتش به او زل زده بود. مونیکا آن روز نیمه برهنه از حمام بیرون پرید و وسط جمعدوستان پدر و مادرم رفت. به همین دلیل هم است که حرفش را باور می کنم، وگرنه مگر امکان نداشت مونیکا با آن سر و وضع میان عده ای غریبه بیاید؟

چندی بعد در هنگام جشن شکرگزاری ، سر میز شام مشغول دعا خداندن بودیم که ناگهان کابینت های آشپزخانه ، بی علت به لرزه افتادند و تمام ظرفهای چینی روی زمین پخش و پلا شدند. آن شب همگی بهت زده به این صحنه نگاه می کردیم ونمی توانستیم از علت آن سر در بیاوریم. همچنین در خلال ایم کریسمس تصمیم گرفتیم محض شوخی و سرگرمی مونیکا را هیپنوتیزم کنیم. ابتدا مونیکا شروع به شمردن اعداد کرد و بعد عملا از خود بی خود شد و در حالتی عجیب قرار گرفت. سی ثانیه نگذشته بود که جیغ های گوش خراشی از ته گلو سر داد و فریاد کشید:او می خواهد مرا بکشد!یک چاقوی بزرگ در دست دارد!اوه خدای من! به دادم برسید!! زمانی که پدرم او را بازحمت فراوان به حال اولیه برگردانید،مونیکا فقط یادش آمد که همان پیرزن باموهایی فرفری و چاقویی در دست در تعقیب او بود.

جریان آخری مربوط به همین چند روز پیش می شود. پدرم یک صندلی چرمی بزرگ راحتی دارد که وقتی به خانه برمی گردد،همیشه روی آن می نشیند و به مطالعه می پردازد.این صندلی کنار پنجره سالن قرار دارد و همیشه پدرم به مادرم می گوید مبادا زمانی که باران می آید آن پنجره باز شود. پدرم نگران این است که مبادا صندلی محبوبش خراب شود.

روزی پدر از خواب بیدار می شود تا به سر کارش برود. وقتی وارد سالن می شود، می بیند که صندلیش در سمت دیگر سالن قرار دارد. او به این خیال که مادر صندلیش را جا به جا کرده تا زیر پنجره خراب نشود، به سر کارش رفت.

وقتی مادرم هم از خواب بیدار شد، با همان صحنه مواجه گشت و خیال کرد که پدر خودش صندلیش را جا به جا کرده تا مشکلی پیش نیاید. ولی عصری که پدر از سر کار به خانه برگشت و از مادرم در این زمینه پرس و جو کرد، هر دو متوجه شدندکه اتفاق عجیبی رخ داده است. درواقع هیچ یک دست به صندلی پدر نزده بودند.به این نتیجه رسیدیم که صندلی بین ساعت 12 تا 5 صبح جا به جا شده. یعنی زمانی که همه خواب بودیم. وعجیب تر آن که چطور پایه های صندلی روی پارکت چوبی کوچکترین سروصدایی ایجاد نکرده بود!

پس قطعا روخ همان پیرزن به این نتیجه رسیده بود که اگر صندلی پدر در آن سمت سالن باشد،دکوراسیون منزلمان زیباتر می شود!

به هر حال ، حالا پدر و مادر قصد دارند خانه را به فروش برسانند و از شر این اتفاقات نامتعارف راحت شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 12:29  توسط کیوان کرم زاده  | 

مجموعه سه گانه: شیطان صفتها

قسمت سوم: شیطان آنلاین

=====================

اخرین روز تابستان بود هوا گرم

آفتاب ظهر بروی گلهای قالی دراز كشیده بود

بطوری كه با برداشتن گام كوچكی

در پی رسوایی غبار هوا در می آمد.

محسن فرزند كوچك خانواده

در اتاق پای كاپیوترش نشسته

و از ترس اینكه یكوقت بی بی

مادر پیرش سر نرسه مدام دلنگران سر میچرخانید

بسوی در و دوباره برمیگشت سمت مانیتور.

در پشت شیشه مانیتور تصویر دختری زیبارو خود نمایی میكرد

محسن با لبخندی بروی لب با انگشتانش بسرعت بروی شاستی های

كیبورد ضربه میزد: گفتی چند سالته؟؟؟

پیغام با صدایی دینگ مانند ثبت شد

دختر نوشت: 18 سالمه

محسن: چه خوب . منم19

محسن: میشه با هم بریم بیرون؟

دختر: اگه بتونم چشم.

محسن ناخودآگاه یه هورا از خوشحالی كشید!

محسن گفت: خوب فردا ساعت 12 دم پارك گلستان

دختر گفـت: راستش من روزها نمیتونم از خونه بیرون بیام

اگه اشكال نداره شب میام تو پارك؟!

محسن در حالی كه تعجب كرده بودگفت: آخه چرا

دختر: خواهشا نپرس بعدا میگم

محسن كه دیگه جوش آورده بود و از طرفی نمیخواست

این شانسو از دست بده گفت باشد

و....

با تمام شدن صحبت ها

محسن با یك دنیا آرزو و فكر از اتفاقات فردا و آینده

كف اتاق دراز كشیده و از پنجره به آسمان خیره شده بود

ثانیه ها را میشمارد تا فردا برسد

عقربه ها قفل شده بودند و خیلی كند حركت میكردند

به هر سختی و كندی بود آن روز گذشت و فرا رسید

چون شبش درست نخوابیده بود صبح ساعت 11 از خواب بیدار شد

بی بی در حیاط مشغول آب پاشی باغچه بود

محسن بسمت حوص كوچك وسط حیاط قدم برداشت

تا آبی به صورتش بزند

بی بی در حالی كه از خستگی دست به كمرش زده بود

گفت: جه عجب ساعت خواب؟؟

محسن هم با خواب‌آلودگی سلام كرد

صبح به غروب و غروب به شب رسید

محسن در كمد پی بهترین لباسش میگشت

و در همین لحظات ول میخورد كه یكدفعه

بی بی داخل اتاق آمد

با صدای همیشه لرزانش گفت: مادر جایی میری؟

محسن گفت: بی بی میرم دم خونه یكی از دوستام

زود میام

بی بی متعجب گفـت: این موقعه شب؟؟

محسن نگاهی به ساعت انداخت و گفت: تازه ساعت 11

ما زود میخوابیم همه تازه 12 شام میخورند

بی بی سری تكان داد و از اتاق بیرون رفت

محسن لباسهاشو پوشید و با عجله از در بیرون زد

كوچه ساكت و خلوت تر از همیشه بود

از خانه تا پارك راه چندان دوری نبود

حدود 5 قیقه بعد دم پارك بود

دور و ورش كسی نبود

بجز چند رفتگر كه مشغول تمیز كردن بودن

دیگه داشت باورش میشد كه سركار گذاشتنش

و عصبانی شده بود كه یكدفعه یك ماكسیمای سفید رنگ

جلوی پاش ترمز زد!

محسن با اخم نگاهی به راننده ماشین انداخت و خواست چیزی بگه

كه زبانش بند آمد

دخترك زیباتر از چهره ای كه توی عكس بود

داخل ماشین نشسته بود

و با لبخند زیبایی كه بروی لبانش نقش بسته بود

صدایی محسن رو بخود‌آورد: سلام سوار نمیشی؟

محسن با دست پاچگی سوار شد و

گفـت: سلام خوبی؟

ماشین حركت كرد و در مسیر مشغول گپ زدن شدند.

دختر: خوب من اسم واقعی ام مهسا هستش

سن و سالم كه میدونی

محسن با سرعت گفت: آره یعنی بله

خوب منم همون محسنم دیگه

هر دو خنده ای كردند

چند لحظه بعد محسن دید دارن خیلی دور میشن

رو به مهسا گفت: ببخشید داریم كجا میریم؟

مهسا با لبخندش گفـت: چیه میترسی بدزدمت

نترس عزیزم یه سورپرایز برات دارم

محسن با دلواپسی گفت: آخه مادرم منتظره

گفتم زود میام بعدش كی میخوای بگی جریان این قضایات چیه؟
مهسا سری تكان داد و گفت: ای بچه ننه

بهت میگم عزیزم فقط یكم دیگه صبر كن باشه؟

محسن سری تكان داد و گفت: باشه

مدتی گذشت تا به خانه ی بزرگی در بالای شهر رسیدند

شهر زیر پاهایشان خود نمای میكرد

محسن از ماشین پیاده شد از طرفی نگران و از طرفی

هیجان زده بود

مهسا بسمت در ورودی رفت و گفـت: پس چرا وایسادی؟

بیا دیگه

محسن لبخندی زد وبسمتش رفت

سپس هر دو سوار آسانسور شدند

محسن دوباره گفت: نمیخوای بالاخره بگی؟

مهسا گفت: عجبه كار شیطونه

یكم دیگه صبر كنی خودت میفهمی!

چند ثانیه بعد آسانسور دینگ كنان ایستاد

و هردو پیاده شدند مهسا بسمت در

خانه اش رفت و وارد شد و در را برای

محسن باز گذاشت

محسن با قدمهایی آهسته از چارچوب در گذشت

و در بسته شد

یك قدم دیگر برنداشته بود كه با ضربه ای از پشت سر بیهوش شد

مهسا نفس عمیقی كشید و گفت: اینم از این

خوب من دیگه برم فردا باید پول تو حسابم باشه

از سایه كنار در چهره ی شیطانی ام تی ظاهر شد

باشه مطمئن باش

مهسا سری تكان داد و رفت

و ام تی بدن بیهوش محسن رو روی تخت گذاشت

و خواست جراحی رو شروع كنه كه زنگ آیفون سكوتشو شكست

پشت آیفون پسر جوانی بود و گفت: اتوبوس آمدس

چرا نمیای؟؟؟

ام تی با دستكش پلاستیكیش عرق پیشانیش را خشك كرد و گفت:

خیلی خب آلان میام

در اتاق رو چند تا قفل زد و بسمت اتوبوس شیطان پرستان راهی شد

همان لحظه بی بی از شدت دلشوره حالت سكته بهش دست داد

و قبل از اینكه تمام كنه بسمت تلفن رفت تا به مسعود پسر بزرگش زنگ بزنه

و چند دقیقه بعد در حالی چه چشم انتظار هر دو پسرانش بود سكته قلبی كرد

و وسط حیاط افتاد....

چند روز بعد ام تی از طریق آگهی داخل روزنامه یك زن جوان را شكار و كشت

و به افراد زنگ زد تا بیان جسد وكلیه هاشو ببرن

فردای آنروز صبح مهسا دم خانه بود

ام تی در را باز كرد

مهسا گله كنان گفت:

چند وقته پیدات نیست انگار شیكمت سیر شده

ام تی خنده كنان گفت: امروزه هیچ شكیمی سیر نمیشه!

مهسا در حالی كه اخم كرده بود گفت: خرجم بالا رفته

منتظر سوژه بعدی بودم كه خبری نشد

تكلیف چیه؟

ام تی گفت: راستش دیدم اینجوری برام نمیصرفه

یه راه بهتر پیدا كردم

فعلا به تو هم احتیاجی ندارم!

مهسا گفت: پس زدی تو كار تك خوری

عمرا بدون من بتونی كسیو بكشونی اینجا

ام تی سیگارش رو در جاسیگاری خفه كرد و گفت:

خوب میتونی بری از دوستات بپرسی تا جسد جدیدو نشونت بدن

مهسا گفت: حتما اما منم از اون سهم میخوام؟!

ام تی گفت: بجای چه كاری؟

مهسا در حالی كه از عصبانیت لبشو گاز میگرفت گفت:سكوت كردن

ام تی خنده ای عصبی كردو گفت: چی ؟ درست شنیدم؟

پس اومدی منو تیغ بزنی هان؟

مهسا ابرو بالا انداخت و گفت: یجورایی آره

ام تی گفت: د آخه اگه حرف بزنی كه خودتم گیری

مهسا گفت: به پلیس آره اما به رئیس نه اونوقت میفهمه

چقدر تیغش زدی!

ام تی گفت: قیمت یكی از كلیه ها مال تو برو ازشون بگیر

اما دیگه اینورا پیدات نشه

از شدت حرض خوردن ام تی تند تند نفس میكشید

مهسا گفت: بچشم فعلا بای!

نزدیك ظهر شده بود كه مهسا به قاچاقچیان رسیده بود

تا پول كلیه رو بگیره

آنجا كلكلسون اجساد بود

ناصر بی دست كسی بود كه اجسادو از ام تی میگرفت

تا مهسا رو دید گفت: ام تی بهم زنگ زد

پول آمدست

بگیر دسته ای پول گذاشت جلوش

ناصر از مهسا خوشش میامد برعكس مهسا هیچ علاقه ای بهش نداشت

مهسا پولا رو برداشت و تا چشمش به جسد افتاد خشكش زد

زیر لب با صدایی مملو از ناراحتی و عصبانیت گفت: سی..سی...سیماااا

با آخرین توانش جیغ زد : كثافت میكشمش!

همین كه مهسا رفت ناصر نگران دنبالش راه افتاد.

نیم ساعت بعد ماشین با صدای گوش خراش ترمز جلوی خانه ی ام تی ایستاد

در ساختمان باز بود مهسا دوان دوان بسمت آسانسور هجوم برد

اما طبقه آخر ایستاده بود

دوان دوان از پله ها بالا رفت

در راه از كیفش چاقوی ضامن دار كوچكی بیرون كشید

پله ها تموم شد نفس نفس زنان جلوی در بود

در هم نیمه باز بودش

مهسا مشتی به در كوبید و داخل رفت

انگار هیچكس‌ آنجا نبود

بسمت اتاق قرمز و شیطانی ام تی رفت

آنجا بود كه صدای ام تی از بلندگوهای كوچك پخش شد:

چی شده ؟ جوش آوردی؟

مهسا داد زد: كثافت عوضی اونی كه كشتیش

اونی پول یه كلیه اش رو بمن دادی

خواهرم بود میشنوی آشغال

بعد شروع به هق هق كردن كرد

صدای خنده ام تی در اتاق پیچید: خوب چه بهتر

مهسا جیغ زد خفه شو میكشمت

و بسمت اتاقهای دیگر رفت

ام تی در روپوش دكتری پشت میز با خونسردی نشسته بود

و گفت: سلام كوچولو اومدی منو بكشی؟

من آمادم

مهسا در حالی كه دندانهاش با هر كلمه بهم ساییده میشد گفت:

اومدم برت گردونم به جهنم!

سپس بسمتش حمله كرد

یك قدم بیشتر نمانده بود بهش برسه كه ام تی

كلت كوچك و صدا خفه كن دار خود را از زیر روپوش

بیرون كشید و گلوله ای به پای مهسا شلیك كرد

مهسا نقش زمین شد

و چاقوش به زیر تخت افتاد

ام تی از جایش بلند شد و بسمت مهسا آمد

و تیر دیگری به پای دیگر مهسا زد

و گفت: سگهای حاری مثل تو باید نابود بشن

سپس اسلحه رو به سمت سر مهسا گرفت تا شلیك كنه

مهسا چشمانش رو بسته بود

اما صدای شلیك نیامد ؟! چشمانش را باز كرد

چشمان ام تی از حدقه داشت بیرون میزد

از قلبش خون جاری بود و چیزی

مثل كارد آشپزخانه از پشت بهش زده بود

با افتادن ام تی چهره ی ناصر نمایان شد

كه نگران به مهسا نگاه میكرد

تا اون لحظه هیچوقت مهسا اینقدر از ناصر خوشش نیامده بود

ام تی كه افتاد اسلحه جلوی مهسا افتاد و

اسلحه رو برداشت و چند تیر به ام تی زد تا كاملا خونش روی زمین نقش بست

ناصر گفت: تو خوب میشی بزار كمكت كنم

مهسا داد زد: جلو نیا و اسلحه رو بسمت ناصر گرفت

ناصر با ترس دستش رو بالا برد و گفت: چیزی نیست

نترس دیگه تموم شد

مهسا با مخالفت سرش رو تكان داد سپس اسلحه رو بروی سر خودگذاشت و بنگ!!!!!

ناصر شوك شده مثل مجسمه نگاهش خشك شده بود.

لحظاتی بعد ماموران پلیس رسیدند

و ناصر رو دسبند زده سوار ماشین كردند

هر سئوالی میكردند ناصر جواب نمیداد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 12:18  توسط کیوان کرم زاده  | 

مجموعه سه گانه: شیطان صفتها

جلد 2

گوركن

=============

آفتاب زرد رنگ صبحگاهی طلوع كرد تا حوادث تازه ای در شهر به وقوع بپیوندد

پیاده رو شامل عابرانی با شمایل مختلف بود كه هر یك به یك سو میرفتند

دكه روزنامه فروشی مملو از مجالات و روزنامه های رنگ و وارنگ بودش

كه در میان باد های پاییزی تلو تلو میخوردند!

روزنامه فروش هم چشم دوخته به تلویزیون كوچك و سیاه سفیدش بود

كه برنامه هایی برای خودش پخش میكرد.

ماشین پژو مشكی رنگی با سرعت به سمت دكه حجوم آورد

و با یك ترمز اشك لاستیك ها رو در آورد

مردی با موهای مشكی و عینك گردی بر چشم

پیاده شد همچون كاراگاها پالتوی مشكی رنگی بتن داشت

نسیم پاییزی به صورت بی روحش میخورد

گویی میخواست اخماهش را باز كند

اما غیر ممكن بود

ام تی قدم به سمت دكه برداشت

از بین آن همه روزنامه یكی را برداشت

و ورق زنان به صفحه ی نیازمندیها رفت

با دیدن آگهی مورد نظرش لبخند سردی

روی صورتش نمایان شد

((به یك نظافتچی خانم نیازمندیم با دستمزد بالا))

مبلغ را بدست روزنامه فروش داد

بسمت ماشینش برگشت

روزنامه را بروی صندلی انداخت

و تخت گاز بسمت خونه اش برگشت...

اما همان لحظه ته شهر تهران

در خانه ای قدیمی و فرسوده

مرغ و خروس ها در حیات بالا و پایین میپریدند

سیما زنی 30 ساله كه شوهرش بتازگی در تصادف درگذشته

با یك مشما خرید دستش وارد خانه شد

از بدو ورود روبروی اشرف خانم قرار گرفت.

اشرف خانوم زن صاحب خانه قر قر كنان میگوید:

شوهرت مرده گناه من چیه كه نباید اجاره بگیرم هان؟؟

سیما بغض كنان: بخدا همین امروز فردا یه كار گیر میارم

و اجارتونو میدم...

اشرف: از موقع ای كه اون خدا بیامرز مرده

همش داری همینو میگی و خبری نمیشه

مریم دختر كوچولوی سیما بدو بدو از اتاق بیرون میزند

مامان غذا سر رفت!

اشرف در حالی كه لپهایش را باد انداخته بود و دندان بلب میكشید

سری از تاسف تكان داد

سیما با دستش تو سرش میزنه و بسمت اتاق میدود: وای خدا مرگم بده

دود غذای سوخته دراتاق پیچید...

خلاصه جای ناهار نون و پنیر خوردند

سیما اشتها ندارد و مدام در فكر كار پیدا كردن هستش

چند تا شركت كه آگهی داده بودند قبلا رفته بود ولی

اكثرشون جای كار چیز دیگری از كارمندشون میخواستند!

در افكار خودش قوطه ور بود كه با صدای مریم بخود آمد

مامان كی سر كار میری؟

سیما آهی كشید و گفت: نمیدونم

آنشب زودتر از همیشه از راه رسید

تخم مرغ نیمرو شام مختصر آنها بود

اشرف خانوم هر بار كه به حیاط میامد

تا قر نمیزد به اتاقشون برنمیگشت

مدام یك پیرهن میشست می انداخت رو بند

یك دقیقه بعد یك جوراب آویزون میكرد...

شب وقتی خواستند بخوابند از پنجره اتاق ماه

در آسمان میدرخشید در حالی كه به آن

دایره سفید رنگ چشم دوخته بود خوابش برد.

فردا صبح پیاده رو همچنان میزبان عابران بود

از ته كوچه سیما با چادر سیاهی كه بسر داشت

نمایان شد و بسمت دكه روزنامه فروشی آمد

روزنامه مورد نظرش رو برداشت و مبلغی

به روزنامه فروش داد سپس به خانه برگشت

مریم هنوز خواب بود و اشرف خانوم

در حیاط مشغول سبزی پاك كردن بود

سیما با دیدن اشرف خانوم سریع سلامی

گفت و بدون شنیدن جواب راهی اتاقش شد.

كیف و روزنامه را كنار پشتی انداخت

و برای آمده كردن صبحانه بسمت گاز رفت

كتری را آب كرد و روی گاز گذاشت

و دوباره بسمت روزنامه برگشت

در حالی كه ورق میزد به صفحه ی حوادث رسید

((كشف جسد پسر جوانی در بیابانهای كرج!))

سیما سری از عصبانیت تكان داد و به صفحه

نیازمندی ها رجوع كرد در بین آگهی ها

دوتا از بقیه مناسبتر بود

((یك خانوم جوان برای منشی شركت))

((نظافتچی منزل با حقوق بالا))

به سمت تلفن رفت و شماره اولی رو گرفت

بعد از صحبت گوشی را با عصبانیت قطع كرد

و كلام: مرتیكه احمق را هم ضمیمه این گفتگو كرد.

شماره نفر بعدی را گرفت

صدایی از آنور گفت: سلام

سیما گفت: سلام ببخشید برای آگهی توی روزنامه باشما تماس گرفتم

میخواستم بدونم كارش چطوره؟

صدای مرد آرام گفت:اوه بله. كار خاصی نیست نظافتی ساده با مزد بالا

میخواید آدرس بدم خدمتتون؟

سیما: بفرمایین

مرد:یادداشت كنید....فقط هرچه زودتر بهتر

غروب تشریف می آورید؟؟

سیما با سردرگمی گفـت: والا نمیدونم اگه بتونم چشم

مرد: لطفا دقیق بگید اگه نمیاید درخواست زیاده بگم یكی دیگه بیاد

سیما بناچار گفت: نه...نه میام باشه

آدرس را گرفت و بعد از ظهر راهی شد

خیابان ها مثل همیشه شلوغو پرتردد بود

كنار خیابان منتظر ماشین بود

چند جوان سوار بر یك پژو با مسخره بازی

سعی در سوار كردنش داشتند كه سیما بغض كنان

دوید ماشین دیگر ایستاد یك مرد میانسال گفت:

آبجی كجا میری؟

سیما نگاهی كرد و گفت: این آدرسه

مرد گفت: باشه آبجی بیا میرسونمت

نترس مزاحم نیستم

سیما سوار ماشین شد و ماشین حركت كرد

هوا دیگه كم كم داشت تاریك میشد

ماشین در محله ای خلوتو پر از آپارتمان های بلند ایستاد

راننده سر برگرداند گفت: آبجی همینجاست

سیما تشكر كرد و ضمن دادن كرایه از ماشین پیاده شد

از آن مكان تغریبا شهر زیر پاهایش قرار داشت

بسمتآپارتمان مورد نظر رفت و زنگ آیفونش را زد

چند لحظه بعد صدای مرد در آیفن پیچید:بفرمایید

در با صدایی تق مانند باز شد و سیما وارد پاركینگ آپارتمان شد

مملو از ماشینهای گران قیمت بود روی بعضی قسمتهای دیوار

آرمهایی با اسپری كشیده بودند

بسمت آسانسور قدم برداشت و شماره طبقه مورد نظر را زد

ام تی در آخرین طبقه ساختمان زندگی میكرد

داخل آسانسور آهنگی میزد كه حس خوبی برای سیما ایجاد نمیكرد

با صدای تق مانند دیگری آسانسور ایستاد و درش باز شد

سیما پا به محیط تازه گذاشت

در جلوی آسانور در ورودی خانه بود دری با چوبی مشكی و بزرگ

با دستگیره ای طلایی

همین كه سیما خواست در بزند در باز شد

ام تی با یكدست كت و شلوار سیاه و تیپی رسمی

سلام كنان در چارچوب نمایان شد

سپس به گوشه ای رفت تا سیما وارد خانه بشود

سیما مات و مبهوت به اطرافش نگاه میكرد

خانه ای بزرگ اما بهم ریخته و كثیف

نقاشی های عجیب و غریبی به در و دیوار آویزان بود

مبلمان چرمی نمای عجیبی به خانه داده بود

از همه عجیبتر آرمهایی بود كه درو دیوار را پوشانده بود

ام تی روی مبلی نشست و گفت: بفرمایید بنشینید

سیما بروی مبل روبرویی نشست

ام تی گفت: خوب من محمود صانعی هستم

اینم خونمه كه دیدین و تمیز بودن خونه برام خیلی مهمه

و برای همین از شما خواستم بیاین اینجا

اما قبلش میخوام از خودتون بگین

اسمتون؟چند سالتونه؟ازدواج كردین؟خانه دارین و...

سیما من من كنان گفت: والا اسمم سیما هستش 30 سالمه ازدواج هم كردم

اما شوهرم همین چند وقت پیش عمرشو داد بشما و یك دختر بچه هم دارم

مستجر هستم توی یكی از محله های جنوب شهر

ام تی در حالی كه دستی به ریشهای كم پشتش میكشید گفت:

خوب بكسی هم گفتین كه میایین اینجا

سیما سری تكان داد و گفت: نه

ام تی لبخند كوچكی زد و گفت: خوبه

خوب سیما خانوم از همین الان شروع كنید

سیما از جایش بلند شد و شروع به جمع و جور كردن وسایل كرد

لباسهای كثیف و بهم ریخته بروی مبلها رو جمع كرد

ام تی هم سیگاری روشن كرد و مشغول كشیدن شده بود

حدود نیم ساعت گذشت و خانه تغریبا مرتب شده بود

سیما دید داره خیلی دیر میشه با نگرانی گفت:

ببخشید آقای صانعی من داره دیرم میشه

اگه میشه برم و فردا بیام باقی كارها رو انجام بدم

ام تی سیگار رو در جاسیگاری اسكت مانندش خاموش كرد

و در حالی كه با هر كلمه مقداری دود از دهانش خارج میشد

و باصدایی گرفته گفت: بری؟!؟!؟كجا بری؟؟؟؟

سیما در حالی كه اخماش تو هم رفته بود گفت: ببخشید منظورتونو نمیفهمم

ام تی : خوب منظورم اینه دیگه تا همیشه اینجا پیشم میمونی

سیما در حالی كه دلشوره گرفته بود و معجون اظطراب و ترس درش شعله میكشید

گفت: شوخی میكنید مگه نه؟

ام تی با آرامش نفس عمیقی كشید و گفت: من اصلا اهل شوخی نیستم

بفرمایید

سیما با عجله در حالی كه چادرش رو دور خودش میپیچید

به سمت در با حالتی دوان دوان رفت و دستگیره را چرخاند اما

در باز نمیشد دو سه تا مشت به در كوبید و تقاضای كمك كرد

اما خبری نشد

سرش را برگردانند انگار داخل خانه كسی نبود و اثری از ام تی نبود!

صندلی خالی كه چند لحظه پیش ام تی روش نشسته بود اضطراب را به چشمانش

هدیه میداد سیما تند تند سرش را به اینطرف و آنطرف میچرخاند اما خبری نبود

بسمت آشپزخانه رفت تا یك چاقو برای دفاع از خودش بردارد اما تنها چیزی كه آنجا نبود

چاقو بود حتی یك چنگال هم نبود!

سیما به دیوار آشپزخانه تكیه داده و نفس نفس میزد

تا اینكه یكدفعه از بلنگو كوچكی كه بالای سرش قرار داشت

صدای ام تی پخش شد: خانوم سیما محسنی به اتاق عمل!!!

سیما از ترس قلبشو گرفت

و داد زد: كثافت از من چی میخوای

دانه های اشك در چشمانش حلقه زده بود

تروخدا با من كاری نداشته باش بزار برم

بچه ام منتظرمه میشنوی؟؟؟

سیما یك لیوان رو برداشت و شكوند

و شیشه خورده ی باقی مانده رو برای دفاع از خودش

محكم در دست گرفت و چون دستاش میلرزید

كمی دستش رو زخمی كرد

با قدمهایی لرزان به سمت اولین اتاق رفت

اتاق با چراغهای كوچك كه نورهای قرمزی در فضا پخش میكردند

قضای وهم انگیزی ایجاد كرده بود

اتاق پر از شمع بود و در وسط دایره شیطان قرار داشت

دری روبروی اولین در بود كه با نصب پلاكارتی كه نوشته بود اتاق عمل

مشخص بود كه ام تی باید اونجا باشه

در از پشت باز شد و سیما آرام به داخل قدم برداشت

تخت جراحی سفید و آماده بود

دور تا دور اتاق وسایل پزشكی و جراحی بود

این اتاق كاملا با مهتابی های سفید فضایی مثل بیمارستان گرفته بود

سرانجام ام تی از پشت در بیرون آمد و در را بست

عین دكترها لباس عمل سبز رنگی بتن داشت

و ماسك بروی دهانش بود

با تیغ جراحی كه به دست داشت به تخت اشاره كرد گفت:

دراز بكشین

سیما از عصبانیت با شیشه بهش حمله كرد و دستش را زحمی كرد

ام تی هم با تیغ به گلوی سیما كشید و خونهای سرخی كه از رگهایش بیرون میپاشید

چادرش را سرخ كرد سیما نفش زمین شد

ام تی بلندش كرد و بروی تخت قرار داد

سیما نیمه جان بود و میلرزید و خونش تخت را پركرده بود

ام تی لباسهایش رو در آوردو در حالی كه سیما هنوز كاملا نمرده بود

شروع به كالبدشكافی و بریدن و برداشتن اجزای بدنش كرد

قلبش را در یك شیشه قرار داد و داخل یخچال گوشه اتاق گذاشت

همینطور كلیه و اجزای دیگر را سپس اجزای باقی مانده را داخل سطل آشغالی انداخت

و با آرامش از اتاق خود بیرون زد

سپس تلفن رو برداشت و به كسی زنگ زد

: الو محمودام اجزای جدید آمدست

امشب بیا ببرش

سپس تلفن را قطع كرد و بروی مبل دراز كشید بعد از یك نفس عمیق كشید و

مشغول دیدن تلویزیون شد!

لحظاتی بعد باز صدای زنگ تلفن پیچید: بله؟؟
صدای زنانه ای از آنطرف: ببخشید برای آگهی تو روزنامه مزاحم شدم

ام تی در حالیكه ابرو بالا انداخته بود نگاهی گذرا به ساعت مچی بند چرمی

دستش انداخت و گفت آدرس رو یادداشت كنید و فردا قبل از ظهر اینجا باشید

بعد از خداحافظی و قطع كردن گوشی

لبخند شیطانی بر لبانش نقش بست و منتظر شكار بعدی شد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 12:17  توسط کیوان کرم زاده  | 

مجموعه سه گانه: شیطان صفتها


جلد یك: اتوبوس مرگ

==============

اوایل پاییز رسیده بود و هوا كم كم رو به خنكی میرفت.

برگهای سبز درختان به آخرت خویش می رسیدند.

مسعود لطیفی جوانی 27 ساله بود كه برای

زندگی در تهران چند سالی از روستای مادریش

بیرون زده و راهی شهر شده بود

و حدودا دوهفته ای یكبار سری به مادر پیرش میزد.

از نظر زندگی وضعیت متوسطی داشت و تنها زندگی میكرد.

آن روز برعكس همیشه كارهای شركت بیشتر از روزای دیگه بودند

علیرضا دوست و همكار مسعود در حالی كه لیوان چایی

رو سر میكشید گفت: راستی مسعود امشب كرح نمیری؟

مسعود در حالی كه سرگرم پرونده ها بود بدون اینكه

نگاهی بصورت علیرضا بندازد گفت:

نه بابا...هفته ی پیش رفتم

این هفته فقط خونه و استراحت

علیرضا نفس عمیقی كشید و گفت:

خوشبحالت من كه كلی كار دارم.

ساعاتی گذشت و مسعود به خانه برگشت

آنشب مسعود شام را در آرامش و سكوت خورد

و طبق معمول كنترل بدست جلوی تلویزیون نشسته

به امید دیدن برنامه ی دلخواه كه همچو سرابی در جاده بود

كانالها را بالا پایین میكرد.

در نهایت به سرنوشت نهایی جعبه جادویی

یعنی شاستی خاموش رسید و تصمیم گرفت شاستی

خاموش خود را هم بزند و به یك خواب عمیق برود

چراغ رو خاموش كرد و نفس عمیقی كشید

و با لذتی وصف نشدنی بر رختخواب گرم و نرمش

دراز كشید و آمد چشماشو ببنده

كه یكدفعه صدای زنگ تلفن سكوت اتاق رو بطرز فجیهی شكست

مسعود با بی حوصلگی بسمت تلفن رفت و گوشی را برداشت

آنطرف خط صدایی نمیامد...

الو....الو....چرا حرف نمیزنی؟

اول فكر كرد مزاحمه و خواست چیزی بگه

كه یكدفعه صدای لرزان مادرش در گوشی پیچید:

مسعود جان زود خودتو برسون

میخوام برای آخرین بار ببینمت!

مسعود كه شوك شده بود تا آمد حرفی بزند

صدای ریتمیك بوق اشغال میان كلامش پرید

و اضطرابش رو صد برابر كرد.

شماره مادرش رو گرفت اما كسی

گوشی رو بر نمیداشت!

چند ثانیه به گنگی گذشت تا اینكه تنها

كاری كه میتونست بكنه بفكرش رسید

و با آخرین سرعت لباس پوشید و

از خانه بیرون زد ساعت از 12 گذشته بود

خیابانها خلوت تر از همیشه.

سر چهار راه چراغ راهنما

بی هدف رنگ عوض میكرد و در

وهم آمیزكردن هوا تاثیر بسزایی داشت

روزنامه های باطله داخل خیابان

جشن گرفته و رقصان با باد در حركت بودند

شهر در سكوت خاصی فرو رفته بود!

مسعود گیج و گنگ به اطراف خود مینگریست

تا اینكه یك اتوبوس مرموز جلوی پاش ترمز زد

طرحش با اتوبوسهای عمومی روزمره فرق داشت

مثلینكه اتوبوس شخصی بود. در اتوبوس پیس كنان

باز شد و راننده با تكان دادن سرش تایید بر سوار شدن

مسعود كزد.مسعود هم بناچار سوار شد

بار دیگر در پیس كنان بسته شد و اتوبوس حركت كرد.

نور سفید رنگ چراغهای سقف اتوبوس فضایی

همچون بیمارستانهای روانی فیلمهای ترسناك رو وصف میكرد

صندلی های بی روح داخل اتوبوس یكی در میان خالی بودند

و چند مسافر عجیب هم روی آنها نشسته بودند

اولین مسافر زنی بود كه مدام ذكر میگفت

و تلو تلو میخورد اما حجابی نداشت!

نفر بعد پیرمردی بود كه مثل مجسمه

گویی حتی نفس هم نمیكشید فقط به پنجره چشم دوخته بود

نفر بعد پسر جوانی با موها و ظاهری عحیب غریب

كه لبخندی مرموز به لب داشت و مشغول خواندن كتابی بودش

و نفر آخر پیرزنی كه مدام سرشو تكان میداد و آرام به صورتش

چنگ می انداخت و زیر لب چیزی میگفت و بعد میلرزید با

چشمانی گرد شده به دورو ورش نگاه میكرد.

مسعود به سمت راننده برگشت و گفت: آقا من كرج میروم

شما اصلا مسیرتون میخوره؟؟؟

راننده بعنوان تایید حرف مسعود سرش رو تكان داد

و گفت شیطان یاری دهد!!؟!

مسعود به ته اتوبوس رفت و روی صندلی نشست

و از طرفی متعجب از رفتار مردمان داخل اتوبوس و

از طرفی نگران مادرش بود.

مدام به اتفاقات افتاده فكر میكرد

و فكر اینكه الان باید در كمال آسایش

در خواب عمیق باشه مثل آتیشی میسوزوندش.

لحظاتی گذشت در تاریكی

شب هیچ چیزی از جاده بیرون مشخص نبود

البته شیشه های اتوبوس هم دودی بود و به تاریكتر

نشان دادن فضا كمك میكرد

و همچون آینه ای چراغهای ماه نمای داخل

اتوبوس را به نمایش میگذاشت.

احساس سرمای جاده های بیرون شهر

به داخل اتوبوس هم نفوذ كرده بود.

یك لحظه مسعود احساس كرد چیزی پشت سرش

در حال حركته و حدس درست بود

دختر بچه ای كه گویی پشت اتوبوس خوابیده بود

از كنار مسعود رد شد و بسمت راننده رفت

صورتش از اشك خیس شده بود

آهسته و ملتمسانه به راننده چیزی گفت

و سپس راننده با چشمانش به مسعود اشاره كرد

دخترك نگاهی به مسعود كرد و لبخندی عجیب زد

سپس یك پارچ و لیوان به دست گرفت و بسمت

مسافران برگشت شربت سرخ رنگی

داخل لیوان خودنمایی میكرد

هر كدام از افراد كه آن رو میخوردند

ذكری زیر لب میگفتند كه بگوش نمیرسید

خلاصه همه خوردند تا اینكه دخترك به سمت مسعود آمد

و لیوان رو بدستش داد.

مسعود گفت: ممنون نمیخورم

یك آن همه مسافران سر برگرداندن

و با چشمانی گرد شده به مسعود نگاه كردند

راننده هم از آیینه نگاهی به مسعود انداخت

و باز هم در سكوتش سری تكان داد

مسعود لیوان رو گرفت گفت: باشه ممنون

همه همچنان منتظر شدند تا آن رو بخوره

مسعود هم اندكی را سر كشید و با زیركی

به بهانه ای باقی رو كف اتوبوس خالی كرد

مزه عجیبی در دهانش ایجاد شد

لیوان را به دست دخترك داد و

همه سر برگردانند

دخترك بار دیگر به پشت اتوبوس رفت و خوابید.

هر ثانیه از لحظات اون شب كه میگذشت كاسه

تعجب مغز مسعود لبریز و لبریزتر میشد

دقایقی دیگر گذشت تا اینكه اتوبوس یك دفعه ترمز كشید

و همه مسافران به آهستگی و پشت سر هم پیاده شدند!

مسعود با تعجب از جایش بلند شد و بسمت راننده رفت

و گفت: چرا ایستاده ای هنوز كه نرسیدیم

راننده بدون اینكه حرفی بزند به مسعود خیره شد

مسعود از عصبانیت سری تكان داد و از اتوبوس پیاده شد

تا چشم كار میكرد كویر بود و تاریك

تا آمد حرفی بزند در اتوبوس بسته شد

مشتی از عصبانیت به در كوبید و گفت:

اینجا كجاست مارو آوردی؟؟!؟؟

مسافران وسط خاك و

كویر نشسته بودند و حرفی نمیزدند

مسعود به سمتشان رفت: معلوم هست اینجا چه خبره

پسر جوانی كه كتاب دستش بود از جایش بلند شد

مسعود فكر كرد میخواد سئوالش رو جواب بده

اما بی اعتنا به مسعود بسمت بوته ای رفت

كه یك چوب شاخه مانند وستش افتاده بود

چوب را برداشت و دایره بزرگی وسط خاكها كشید

سپس ستاره ای برعكس در وسط دایره رسم كرد

و كتاب را دست پیرمرد داد

و دوباره سر جایش برگشت و نشست

آن زن كه ذكر میگفت شمع هایی از كیفش بیرون آورد

و دورتار دور دایره رسم كرد

سپس روشنشان كرد

پیرزن با خنجری در دست

از جایش برخواست و با حسی از غرور رو به دایره گفت:

بنام شیطان بزرگ و افتخار او ، لوسیفر من نیروهای تاریكی و قدرت شیطان را به درون فرا می خوانم

با خنجر پنتاگرام وارونه ای در هوا رسم كن و آتش را بیافروز.

سپس همه آنها از جایشان بلند شدند

مسعود با تعجب و دهانی باز نظاره گركارهای آنها شده بود

پیرمرد در حالی كه میلرزید گفت: شیطان بزرگ قربانی میخواد

سپس همه ی سرها بروی مسعود برگشت

قبل از اینكه حركتی بكند

در اتوبوس باز شد و راننده طناب بزرگی دور مسعود انداخت

و سریع بستنش.سپس كشان كشان

به وسط دایره بردنش مسعود اصلا از كارهای آنها سردرنمیاورد

حس ترسی در وجودش شعله میكشید

دختربچه كه اینبار ناراحت بنظر نمیرسید

از اتوبوس پیاده شد و به جمع مسافران پیوست

پیرمرد در حالی كه لبخندی به لب داشت و مدام سر تكان میداد

خنجر رو به دست دختر داد و گفت: تو قرار بود قربانی بشی

اما شیطان اونو انتخاب كرد طبق آیین تو باید اینكارو بكنی

دختر آب دهنش رو قورت داد و خنجرو گرفت

و بسمت مسعود رفت!

با هر قدمی كه بر میداشت اضطرابش بیشتر و بیشتر میشد

مسعود فریاد زد: كمك كمك و انعكاس صداش در كویر

میپیچید اما هیچكس آنجا نبود كه به دادش برسه

دخنرك زانو زد و خنجرو با تمام زورش در قلب مسعود فرو كرد

خونش به وسط دایره میچكید

سپس همهمه ای در بین مسافران به پا شد

و راننده چاقو را از دست دختر گرفت

هركدام چند قطره از خون مسعود را خوردند و

به نوبت سوار اتوبوس شدند...

آخرین نفر راننده بود كه با عجله چاله ای كند و جسد مسعود را داخلش

انداخت.سپس به سمت اتوبوس برگشت و انگار نه انگار كه اتفاقی افتاده

ماشینو روشن كرد و اتوبوس آرام آرام از آنجا دور شد.......


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 12:14  توسط کیوان کرم زاده  | 

خاطرات دختر جن زده90روز

دختری 19 ساله به نام زینب با جن ها در ارتباط است او می گوید که بعد از چندی این جن ها باعث آزار و اذیت او و مادرش شده اند .

خانه آنها در یکی از محله های جنوب تهران است . و حالا گفتگوی زینب را بشنوید:

*از کی با این موجودات در ارتباطی :

**از سه ماه پیش

*آیا دوران کودکی جن ها را دیده بودی یا از چیزی می ترسیدی ؟

**من در کودکی نه جن دیدم و نه از چیزی می ترسیدم ، من حتی در تاریکی برای گربه قبلی ام غذا می بردم حتی از تاریکی هم نمی ترسیدم .

*نظر پدر و مادرت در مورد جن ها چیست ؟



**من پدر ندارم و مادرم هم از آنها نمی ترسد ، بلکه از آنها بدش می آید و مدام به آنها نفرین می کند که در آن موقع آنها من را اذیت می کنند .

*گربه را از کجا پیدا کردی و چند سال آن را داری ؟

**یک گربه ماده 3 سال پیش آمد در بالکن خونه ما و گربه ام را به دنیا آورد . جالب این جا بود که گربه ها همیشه 5 الی 6 بچه به دنیا می آورند ، ولی این گربه مادر همین یک گربه را به دنیا آورد . و بعد از دو روز دیگه مادر گربه ام نیامد .

*چه جوری به این گربه انس گرفتی ؟

**چون مادر گربه نیامد من به مراقبت از او پرداختم . او تا حدی به من انس گرفته بود که بعضی مواقع احساس می کردم به من می گوید ، مامان! تمام رفتارهایش مانند یک انسان بود . گربه ام حتی من را می بوسید .

*گربه نر بود یا ماده ؟

**من اسمش را نیلو گذاشته بودم ولی بعد از مردنش دامپزشکی که برده بودیم ، جنسیت او را نر اعلام کرد .

از کی جن ها رو زیاد می بینی ؟

آن شب خوابم نمی برد ، ساعت نزدیک 4:30 صبح بود به خاطر همین با گربه ام رفتم دم در خانه مان و نیلو (گربه ام) رفت تو کوچه که یکدفعه دیدم با یک گربه سیاه که پدر نیلو (گربه ام) بود و بارها دیده بودمش ، داشت دعوا می کرد . اول به خیالم یک دعوای ساده بود ، ولی گربه سیاه در تاریکی کوچه تبدیل به یک آدم سیاهپوش شد که عینک دودی زده بود و موهایش عین پلاستیک می ماند و وقتی داشت می آمد طرف خانه ما ، من در را بستم و او غیب شد از این ماجرا به بعد و بعد از مردن گربه ام آنها را زیاد می دیدم .

*چگونه آنها را می بینی ؟

**آنها با من کاری نداشتن ولی هر زمان مادرم با من یا بدون من میرفت پیش جن گیر و دعا نویس آنها مرا کتک می زدند ( با اشاره به در آشپزخانه ) می گوید : حتی یک دفعه از همین در تا انتهای آشپزخانه پای من را گرفتند و کشیدند .

*گربه ات چه طوری مرد ؟



**یک روز وقتی من و مادرم از بیرون آمدیم خانه دیدیم که نیلو وسط حیاط افتاده ، طوری که انگار سرش زیر پای یک نفر له شده بود وقتی او را به دامپزشکی پیش دکتر خیرخواه بردیم او هم نتوانست چگونگی مرگش را تشخیص دهد و فقط گفت خفگی است .

*از کجا فهمیدی کسانی که با آنها در ارتباطی جن هستند ؟ آیا قبلا جن دیده بودی ؟

**نه من جن ندیده بودم از آنجاییکه آنها غیب می شدند و شکل واقعی خود را در خواب به من نشان می دادند . آنها در بیداری به شکل انسانهایی عجیب با پوششی عجیب خودشان را به من نشان می دادند ولی در خوابم به شکل واقعی می آمدند ، آنها دارای شاخهای خاکستری – چشمان قرمز و پوستی کلفت و براق هستند و در سر و بازویشان خارهایی دارند .



*درس هم می خوانی ؟



**نه من در دوران ابتدایی چون خونریزی بینی داشتم به حدی که بی هوش می شدم مدیر مدرسه گفت : که دیگر نمی تواند من را در مدرسه قبول کند ، سال دوم ابتدایی ترک تحصیل کردم ، اما دوباره در سال 79 شروع به درس خواندن کردم . شبانه می خواندم و غیر حضوری واحدهایم را پاس می کردم .

طوری که در طول 3 سال ، ده بار معدل قبولی در کارنامه ام بود . ده سال را در سه سال خواندم .

*با وجود جن ها چه طور درس می خواندی ؟

**با وجود آنها من آن قدر انرژی داشتم که با نمرات عالی قبول می شدم .

*آیا تو تخیلی هستی؟

**تخیلی نبودم ونیستم .

*به ارتباط با جن ها علاقه نشان می دادی یعنی قبل از این جریان دوست داشتی با آنها ارتباط برقرار کنی ؟

**من اصلا به آنها فکر نمی کردم حتی مطالعه هم در این زمینه نداشتم .

*قبل از دیدن جن ها چیز غیر عادی در خانه تان رخ نداده بود ؟

**تنها اتفاق غیر عادی و جالب این بود که بعضی چیزهایی که در جایشان بود از جای دیگری سر در می آوردند ، یک بار دسته کلیدم را روی میز در اتاقم گذاشته بودم آن قدر دنبالش گشتم تا وسط کتابهایم پیدا کردم .

*رابطه تو با آنها چه طور بود ؟

**دوست داشتم پیش من بمانند ، من خیلی به آنها عادت کردم وقتی آنها نیستند من هیچ انرژی ندارم .



*دوست داشتی مثل جن ها باشی ؟

**آنها به من می گفتند : سیستم عصبی تو مشکل داره و زیاد عمر نمی کنی ، اگر تا یک مدت با ما باشی جزئی از ما می شوی آنها می گفتند ما تو را قوی و بعد ضعیف کردیم تا بفهمی هیچ انسانی به کمک تو نمی آید ، آنها از انسانها متنفرند .

*الان چه احساسی نسبت به آنها داری ؟

**دوست دارم دوباره بیایند آخه چند وقتی است که آنها را زیاد نمی بینم . می خواهم دوباره انرژی بگیرم .

*با این انرژی که به تو می دادند چه کار می کردی ؟

**من می توانستم در تاریکی مطلق در آینه به چشمهایم خیرع شوم و رنگ آنها را از قهوه ای تیره به کهربائی برسانم و اینکه شبها در آیینه کسانی را که فردا صبح با آن برخورد داشتم می دیدم . دو برابر یک مرد قدرت داشتم ، جسور وشجاع بودم .

*تو نماز هم می خوانی ؟

**قبل از دوستی با آنها می خواندم ، ولی بعد از دوستی با آنها نمیخوانم چون آنها دوست ندارند.



*وقتی با آنها دوست شدید و رابطه پیدا کردید در مورد خود چه فکر میکردید ؟

**فکر میکردم از آدمهای دیگه جدا هستم و از همه آدمها بزرگترم جن ها به من می گفتند، چشمانت را ببند و من این کار را میکردم و با خودم می گفتم، یک جن بکش – یک جم شرور ویا خوب بکش بعد وقت چشمانم را باز میکردم یکی از اونها را به صورت تصویری مبهم روی کاغذ می کشیدم .

*چند سال هست در این خانه زندگی می کنی ؟

**از موقعی که به دنیا آمدم 19 سال .



*پدرت چندساله فوت شده ؟

**او فروردین ماه 1377 فوت شده است .

*جن هایی که با آنها ارتباط داری چند نفرنند ؟



**اول 4 نفر بودند اما الان بیشترند .

*از کدومشون بیشتر خوشت میاد ؟

**از بچه یکی از جن ها

مادر زینب می گوید :

یک روز داشتم چای می خوردم که دیدم یک زنی دارد از حیاط به طرف در اتاق می اید . رفتم در را بستم چون احساس می کردم برای اذیت کردن زینب می اید وقتی که در را بستم برای این که تلافی کند هر چی آشغال بود ، دیدم از بالا به داخل چایی من می ریزد .

زینب به من گفت : من یک دختر باردار سیاه می بینم که تو خانه خواهرم از این اتاق به آن اتاق می رود .

و حالا خود زینب در ادامه گفته های مادرش می گوید :

جالب اینجاست که وقتی مامانم با آنها لج می کند و به روی زمین آب جوش می ریزد ، کف پای من می سوزد و حالت تشنج به من دست می دهد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 14:28  توسط کیوان کرم زاده  | 

روش احضارروح

وسایل مورد نیاز در این روش عبارتند از:آِینه یا شیشه (حدالامکان آینه) در اندازه 40 در 40 - حروف الفبای


نوشته شده بر روی کاغذهای کوچک - اعداد 0 تا 9 نوشته شده برروی کاغذ های کوچک - نوشتن چهار


کلمه بله. خیر. سلام.خداحافظ.برروی کاغذ های کوچک - یک استکان سبک یا تشتک یا لیوان یا ....


حداقل باید حاضرین در جلسه 3 نفر باشند که برای تسریع در کارتان از یک خانم 17 یا 18 ساله با رنگ


پوست تیره (سبزه) استفاده کنید. بیشتر بودن افراد حاضر در جلسه موردی ندارد.


بهترین زمان برای این کار پنجشنبه وبدترین زمان جمعه و شنبه است


این کار را شبها و در اتاق تاریک انجام دهید ابتدا حدود دودقیقه در سکوت کامل فقط به روح فکر کنید سپس


با خواندن فاتحه کار خود را آغاز کنید بعد از خواندن فاتحه یکی از انگشتان خود را به آرامی بطوریکه فقط


استکان را لمس کنید برروی استکان بگذارید و شخصی این سوال را تا زمان حرکت استکان بطور متوالی


به فاصله ده ثانیه بپرسد که آیا در این مکان روحی وجود دارد؟ این سوال حتی ممکن است ده بارپرسیده


شود تا استکان به حرکت آید اگر ارواح مایل به ارتباط با شما باشند که همواره دارند شما در کمال تعجب خواهید


دید که استکان بدون اینکه شما نیرویی به آن وارد کنید به حرکت در آمده و به سمت بله می رود پس از سلام دادن


سوالات خود را بپرسید در صورت امکان به آن جواب می دهند چون برای سوالات در مورد آن دنیا محدودند


خنده یا حرف زدن هنگام احضار مهم نیست فقط روح حاضر را مسخره یا اذیت نکنید .


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 19:56  توسط کیوان کرم زاده  | 

همه چیز از آن شب شروع شد

در زمانی که نوجوان بودم به همراه سه برادر و دو خواهر و پدر و مادرم در خانه ای در همین روستا زندگی می کردم که شامل دو اتاق و یک راهرو و یک زیرپله همچنین یک تراس و یک حیات بسیار بزرگ همانند یک باغ بود که در آن انواع مرغ و خروس و غاز و اردک وجود داشت و در خانه هم طبق معمول گذشتگان همۀ خانواده در یک اتاق می خوابیدند در یکی از شبها که خوابم نمی برد صداهایی شنیدم یکی از برادرانم را که کنار من خوابیده بود صدا زدم و هر دو به آرامی پشت درب اتاق که شیشه بود و کاملاً راهرو و پله هایی که از روی زیرپله به پشت بام می رفت دیده می شد رفتیم و به راهرو که صدا از آنجا می آمد نگاه کردیم و با کمال تعجب دیدیم چهار نفر که حدود شصت سانت قدشان بود و یکی از آنها یک چادر گلگلی به سر داشت از زیرپله بیرون آمده و به سمت پله ها برای رفتن به پشت بام در حرکت بودند که ناگهان برادرم فریاد کشید دزد و با صدای او همه بیدار شدند و آن چهار نفر هم رفتند وقتی جریان را برای پدرم گفتم لحظاتی به مادرم خیره شد و بعد گفت به نظرتان آمده و چیزی نبوده و فردای آن روز پدرم پیرمردی را به خانه آورد و کلیه لوازم زیرپله را خالی کردند و آن پیرمرد شروع کرد به خواندن دعا که لحظه ای نگذشته بود پیرمرد غش کرد و بعد از به هوش آمدن دیگر نمی توانست راه برود و چیزی به پدرم گفت که نمی دانم چه بود ولی هرچه بود پدرم را بر آن داشت تا خانه را فروخته و تغییر مکان بدهیم و تا فروختن خانه که آن هم در روستا کار ساده ای نبود به خانۀ پدر بزرگم رفتیم چند روز نگذشته بود که شب پدر بزرگم برای گرفتن آب رفت و کسی نمی داند چه اتفاقی برایش افتاد که سر زمین کشته شد یکماه پس از آن برادرم که در آن شب با من بود ناپدید شد و چند روز بعد جسدش را در چاه پیدا کردند پدرم که از این اتفاقات بسیار دلشکسته و نگران بود نزد کسی رفت که در یکی از روستاهای اطراف بود و بسیار هم معروف بود و جریان را برایش گفت و جویای راه چاره ای شده که آن شخص توصیه کرده بود فوراً به خانۀ خودمان بازگردیم تا از اتفاقات بعدی جلوگیری شود و دیگر چه چیزی به پدرم گفته بود که از آن به بعد برخوردش با من تغییر کرده بود و طوری با من رفتار می کرد که انگار از آنها نیستم و همه چیز تقصیر من بوده به هر صورت به منزل خودمان برگشتیم و ماهها خبری نبود تا اینکه یک شب در نیمه های شب کسی مرا تکان داده و بیدار کرد وقتی چشمانم را باز کردم دیدم دختر جوانی است که با خنده به من گفت بلند شو دنبالم بیا نمی دانم چگونه شد که نه قدرت مخالفت داشتم و نه فریاد بی اختیار دنبالش رفتم و مرا به سالن بسیار بزرگی که در زیر زمین بود برد در آنجا عدۀ زیادی بودند همه مرا نگاه می کردند و خارج می شدند ولی هنگام خروج می دیدم تبدیل به گربه می شوند و روی دو پا راه می روند دخترک جلو آمد و دست مرا گرفت و از آنجا خارج شدیم دیدم در یک بیابان وسیع هستیم پرسیدم آنها که بودند و چرا من آنها را اینگونه می دیدم دختر جوان گفت آنها اقوام من بودند و ما از جنیان هستیم و زمانی که تو متولد شدی من همبازی تو بودم و وقتی مادرت دچار بیماری شد و نتوانست دیگر ترا شیر بدهد این ما بودیم که شبها تو را سیر می کردیم و من تا صبح همراهت می ماندم از آن به بعد همیشه آن دختر آمده و مرا به همراه خود می برد بعد از مدتی راجع به اتفاقات گذشته از او سؤال کردم و او گفت مقصر پدرت و آن پیر مرد بود که باعث شدند به برادان من آسیب برسد و بعد از آن تا به امروز این دختر جن با من است و پس از مرگ پدر و مادرم به اینجا آمدم و روزی به خواستگاری دختری از اهالی همین آبادی رفتم که صبح آن روز خبردار شدم دخترک بینوا هنگام درست کردن آتش دچار سوختگی شدید شده و بعد از آن این دختر جن به من گفت هرگز نمی توانی با کسی ازدواج کنی من نمی گذارم از آن روز تا به حال این دختر و دو جن دیگر همیشه با من و در اینجا هستند که تو آن شب یکی از آنها را دیدی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 19:40  توسط کیوان کرم زاده  | 

خانه

در حدود بیست و چهار سال قبل دوستی نزد من آمد و گفت حکایتی عجیب دارم و آن این است که مدتها قبل خانه ای خریدم که به هنگام خرید سمت غرب حیاطش دیوار نداشت وقتی علت را سؤال کردم فروشنده گفت ما نتوانستیم دیوارش را کامل کنیم شما خودت زحمتش را بکش تا مدتی دستم خالی بود و آنجا هم محله ای بود که تازه می خواست شکل بگیرد و خانه ها از هم فاصله داشتند و در پایه تپه بودند مدتی قبل دیوار غربی حیاط خانه را درست کردم و چند روزی طول نکشید که در نیمه شب دیوار بدون اینکه یک آجرش هم جدا شود کامل و یک تکه برگشت و خراب شد اول فکر کردم کارگری که آورده بودم کارش را خوب انجام نداده است و پس از مدتی به دنبال کارگری گشتم که کارش خوب باشد و مجدداً به هر زحمت دیواری خوب و محکم ساخته شد اما در کمال تعجب پس از دو روز همان وضعیت تکرار شد با خود گفتم احتمالاً کسانی عمداً در نیمه شب آمده و دیوار را تخریب می کنند دوباره کارگرانی ماهر آوردم و خواستم دیواری بکشند که به هیچ عنوان نتوان خرابش کرد نکته بسیار مهمی وجود داشت و آن این بود که هر بار دیوار به سمت خارج می افتاد فکر کردم هر کس این کار را می کند دیوار را با چیزی به سمت خارج می کشد زیرا در غیر این صورت خطر اینکه خودشان در زیر آوار بمانند زیاد است از اینرو تصمیم گرفتم چند روزی را در حیاط بخوابم تا اگر آمدند و خواستند دیوار را خراب کنند بفهمم از ترس اینکه مبادا این دفعه به سمت داخل خراب شود در جلوی درب حیاط خوابیدم شب سوم بود که صحنه باورنکردنی دیدم در نیمه های شب احساس کردم عده ای دارند دیوار را هل می دهند بلافاصله تکه چوبی را که از قبل آماده کرده بودم برداشتم و به بیرون دویدم صحنه عجیبی بود هیچ کس در آنجا نبود اما دیوار داشت تکان می خورد تا اینکه به زمین افتاد و خراب شد درست مثل دفعات قبل نه زلزله بود و نه طوفان از آن به بعد فکر ساختن دیوار حیات را از سرم بیرون کردم ترسیدم اگر در ساخت دیوار اصرار کنم مشکلی پیش بیاید چند ماهی گذشت تا اینکه همسرم یک شب به من گفت که دختر شش ساله ام حرف های عجیبی می زند چند روز است که صبح که بیدار می شود صبحانه نمی خورد وقتی علتش را پرسیدم گفت دیشب با دوستانم بازی می کردیم و خوراکی های زیادی آورده بودند که من همه را خوردم فکر کردم داستان سرایی می کند پرسیدم دوستانت چند نفرند گفت سه نفر گفتم چرا شب می آیند بازی و روز نمی آیند گفت روزها پدرشان اجازه نمی دهد و شبها می آیند گفتم خانه دوستانت کجاست گفت همینجا تو حیات خانه ما وقتی پرسیدم دوستانت چه شکلی هستند چیزی گفت که خیلی ترسیدم گفت هر سه تا این اندازه و با دست قدشان را نشان داد حدود پنجاه سانتی متر و هر سه چادر سر می کنند این گفته های همسرم بسیار بر نگرانی من افزود شب همه که خوابیدند در رختخواب بیدار ماندم و در نیمه های شب دیدم سه موجود با مشخصاتی که دخترم گفته بود از زیرپله ای که در راهرو وجود داشت آمدند و دخترم را بیدار کردند که در همین حین من فریاد زدم که به دخترم دست نزنید که ناگهان ناپدید شدند یکهفته همسر را به اتفاق دخترم به منزل پدرش فرستادم تا فکری برای این موضوع بکنم چون نمی توانستم خانه را رها کنم یکی از دوستانم را گفتم تا شب را پیش من بیاید ولی فقط یک شب ماند چون در همان اوایل شب بود که پنجره ها شروع به لرزیدن کرد مثل اینکه عده ای پنجره را گرفته و تکان می دادند و بعد از نیم ساعت با سنگ به شیشه می زدند طوری که نه من و نه دوستم تا صبح نتوانستیم بخوابیم و حالا خانه را رها کرده ام و گاهی در روز به آنجا سر می زنم همه اهالی هم موضوع را فهمیده اند و نمی توانم خانه را بفروشم و نمی دانم چکار کنم .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 19:33  توسط کیوان کرم زاده  | 

شب عید

چهارشنبه شب 29 اسفند بود و شب عید.

ما هم مثل هر سالمیخواستیم بریم شمال خانه ی مادربزرگم

حدودا ظهر بعد از ناهار حركت كردیم من و بابا و مامانم و امیر برادر كوچكم.

توی جاده مدام به تعطیلات فكر میكردم اصلا راضی به این تبعید اجباری نبودم

دلم میخواست پیش دوستام باشم.راستی یادم رفت بگم من . . .

چهارشنبه شب 29 اسفند بود و شب عید.

ما هم مثل هر سالمیخواستیم بریم شمال خانه ی مادربزرگم

حدودا ظهر بعد از ناهار حركت كردیم من و بابا و مامانم و امیر برادر كوچكم.

توی جاده مدام به تعطیلات فكر میكردم اصلا راضی به این تبعید اجباری نبودم

دلم میخواست پیش دوستام باشم.راستی یادم رفت بگم من رویا هستم و 21 سالمه.

مثل همیشه و من و داداشم پشت ماشین بودیم و مامان بابا جلو و بازم مثل همیشه

بحث گذشته ها و خاطرات جوونی هاشون بود.

بابام در حالیكه مشتی بادام زمینی رو انداخت بالا با همان دهان پر شروع به صحبت كرد:

وقتی بچه بودم یه روزی مثل همین روزا بود مادر خدابیامرزم از دست منو 3 تا داداشم

آجیلارو قایم میكرد اما بی خبر از اونكه من آمارشو داشتم.

یادش بخیر كلی شرط با داداشام

میبستم و كلی وقل ازشون میگرفتم تا آدرسو بهشون بدم.

خلاصه بعدم لو رفتمو یه كتك حسابی خوردم.

بعد هم سرشو برگردوند تا عكس العمل مارو ببینه كه یكدفعه یه ماشین

سبقت گرفت و با فریاد مادرم بابا بخودش اومد و فرمونو پیچوند خلاصه شانس آوردیم

و زدیم كنار. بابا به این بهانه 2 تا لیوان چایی خورد.

بعد حركت كردیم.دیگه از سبز بودن جاده خسته شدم هرجا روكه میدیدم

جنگل بود.توی همین لحظات بود كه نفهمیدم كی خوابم برد و

یه كابوس عجیب غریب دیدم. خواب دیدم سر سفره هفت سین

همگی نشسته بودیم كه یكدفعه سمنو نبدیل به خون شد

و مثل كتری آبجوش سر رفت و سفره را خون گرفت بعد هم

خون مثل بنرین آتیش گرفت و همه داشتیم میسوختیم كه یكدفعه

با صدای مادرم از خواب پریدم:

رویا جان رسیدیم چی شده مادر؟

چرا اینقدر عرق كردی؟

نفس نفس زنان گفتم : كابوس میدیدم.

مادرم یه لبخندی زدو گفت: اشكال نداره جاده گرفته بودتت.

پدرم از ماشین پیاده شده بودو داشت به به و چه چه میكرد:

به به چه هوایی جون میده واسه خودكشی!

مادرم قر قر كنان گفت: باز لوس شدی؟

خلاصه رفتیم داخل و روبوسی و صحبتهای همیشگی شروع شد.

مادربزرگ یه سفره بزرگ و زیبا چیده بود كه همه محو دیدنش بودند.

اما من دلم لرزید چون شبیه همون سفره ای بود كه توی خواب آتیش گرفته بود.

نكته جالبش اینجا بود كه سفره كامل كامل بود بجز یك چیز: سمنو!

مادربزرگ گفت: فعلا كه دیر وقته بگیرید بخوابید.صبح كه برا نماز بیدار میشم

بیدارتون میكنم.سمنو هم رویا و امیرو میفرستم از همسایه بگیرن.

من آب دهنمو سریع قورت دادم.

خلاصه دشكها پهن شد و همگی داخل دشكهای خنك و نرم مادربزرگ خوابیدیم.

منم پتو را تا خرخره كشیدم و نفهمیدم كی چشام رفت روی هم تا اینكه...

با صدایی از خواب پریدم: رویا-رویا جان. پاشو خانم

با خواب آلودگی تمام و با خمیازه های مداوم از جام بلند شدم.

و نگاهی كنجكاوانه به ساعت سبز رنگ مادربزرگ انداختم

كه عقربه های درخشانش عدد 6 رو نشونه گرفته بود.

و تا لحظه ی سال تحویل چیزی حدود 3 ساعت باقی مونده بود.

مادربزرگ قر قر كنان گفت: بیا عزیز. بابات كه بیدار نمیشه

امیرو بیدار كن با هم برین باغ بی بی صغرا بگو منو شوكت فرستاده

سمنو بگیرم.بعنوان بهونه كردن گفتم آخه من كه اینجارو بلد نی...

اما هنوز جملم تموم نشده بود كه مادربزرگ گفت: عزیز 3 تا زمین اونوتره.

اینجا كه شهر نیست كه هزارتا خونه داشته باشه . دیدم حرفش درسته گفتم: باشه.

بیچاره امیر 5 دقیقه گیج شده بود اصلا كجا هست!

خلاصه كافشن پوشیدیمو دوتایی زیدم بیرون

بیرون ساكت ساكت بود تنها صدا زوزه ی باد بود و بس.

تمام اطرافو مه گرفته بود و شكوفه های بهاری درختا لای مه به زیبایی میدرخشید.

خلاصه دو سه دقیقه ای رفتیم تا به خونه بی بی صغرا رسیدیم.

كلون كهنه ی درو زدم و چند لحظه صبر كردم اما خبری نشد.

دیگه نا امید شده بودم وبه امیر گفتم بریم كه یكدفعه صدایی ضعیف از پشت حیاط بگوش رسید.

كیه كیه؟ داد زدم من نوه ی شوكت خانمم بی بی. اومدم سمنو بگیرم.

گفت: از پشت خانه بیاین تو باغ.

رفتم سمت باغ كه پر درخت بود و تهش به جنگل وصل میشد.

هی میرفتیم و دوباره صدای بی بی دورتر از قبل میگفت بیاین

دیگه نگران شدم 5 دقیقه مارو راه برد تا خود جنگل و دیگه باغ دیده نمیشد.

داد زدم: بی بی كجایی ؟ بی بی؟

كه یك صدای نخراشیده عجیبی گفت: همینجام از شدت ترس بلندترین جیغی كع تو عمرم زده بودم زدم.

یك موجود پشمالو كه انگار مخلوط گرگ و انسان بود روبروم بود.

امیر از ترس لال شده بود و رنگش مثل گچ سفید . دستشو گرفتم بدودو دور شدم.

اما بهتره بگم توی اون مه و جنگل بی انتها گم شدم.

محكم امیرو بغل كرده بودم كه انگار اون موجود بهمون حمله كرد و امیر در بین مه محو شد و رفت.

اون موجود هم دنبال من بود.كمی دویدم اما بهم رسید و یه چنگال روی صورتم كشید كه

یه درد وحشتناك وجودمو پر كرد.بعد احساس كردم زمین زیر پام داره

خالی میشه و مثل یه باتلاق داخل گودال افتادم.

هوایی حس نمیكردم و چیزی نمیدیدم فقط یك لحظه احساس كردم اون موجود

بهم حمله كرد و شروع به تكه تكه كردنم كرد!

ساعت 7 با صدای خانمم بیدار شدم: محمود پاشو بچه ها 1 ساعته رفتن نیومدن بیا بریم دنبالشون.

گیجو گنگ شدم: بچه ها؟!مگه كجا رفتن؟

خانمم گفت: مادرم 1ساعت پیش فرستادشون 2 تاباغ اونور تر

سراغ بی بی صغرا كه سمنو بگیرن اما برنگشتن.

تو دلم هر چی فحش بود به مادرزنم دادم و با دلخوری از جام بلند شدم و شال و كلاه كردم

رفتم دنبالشون.خلاصه یكی دوتا باغ و زمینو و رد كردم تا به خونه بی بی رسیدم.

در كهنه چوبیش بسته بود هر چی صدا زدم كسی جواب نداد.

اون دورو ورم كه سگ پرسه نمیزنه چه برسه به‌ آدم!

از دیوار كاهگلی و كوتاهش بالا رفتم و پریدم تو خونه.

بازم هیچ خبری نبود. هرچی سلام و یا الله گفتم كسی جواب نداد.

دیگه دلو به دریا زدم و بسمت در ورودی رفتم در پیش بود.

درو كه باز كردم رفتم تو در محكم بسته شد.

انگار یه نیرو نامرئی نگهش داشته بود.

یه سوزن نخ روی طاغچه ی بغل دستم بود و بس.

همونو برداشتم سریع گذاشتم جیبم.

یكم كه جلو تر رفتم قلبم مثل بمب صدا داد و از ترس دلم میخواست گریه كنم.

بی بی صغرا وسط اناق خونی و مالی افتاده بود و قرینه چشماش مثل ارواح سفید شده بود.

صحنه ی فوق العاده وحشتناكی بود. دهنش باز بوده و كف لب و لوچشو پوشونده بود

عقب عقب رفتم خوردم به دیوار.

داشتم بیهوش میشدم كه یكدفعه صدای رویا دخترمو شدنیدم.

بقیه داستان در ادا مه ی مطلب............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 19:32  توسط کیوان کرم زاده  | 

رستوران آدم خواری اگه بیماری قلبی یا اعصابی ضعیف داریدنگاه نکنید

الان میتونم حدس بزنم قیافت چجوریه

هرچند حق داری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 12:12  توسط کیوان کرم زاده  | 

رمان(نفرین شده)

فصل اول : تولد

حدود پنجم یا ششم عید بود برابر با جشن تولد ۲۰ سالگی پسری لاغر اندام و قد بلند

ساکن نارمک به نام محسن برای تولدش تصمیم داشت با صمیمی ترین دوستش علیرضا

به ویلای یکی دیگر از دوستانشان که در حوالی جنگلهای گلستان بود بروند.

ساعت از دوازده ظهر گذشته بود محسن با شادی از در خانه بیرون زد.ار ماشین شد و بسمت خونه ی

علیرضا حرکت کرد سپس علیرضا هم سوار شد و دوتایی بسمت شمال راه افتادند.

ساعت از ۸ گذشته بود و نصف بیشتر راه را رفته بودند هوا حسابی تاریک شده و گرفته بود.

باران هرازگاهی میبارید و هوا سرد بود . دوطرف جاده را جنگل های وسیع پوشش داده بود.

محسن خواب آلود رانندگی میکرد که ناگهان یک گراز وحشی از وسط جنگل به جلوی ماشین پرید.

محسن سریع فرمونو پیچیوند و با سرعت به یک درخت برخورد کرد خودشان آسیبی ندیدند ولی ماشین

داغون شده بود محسن نارحت و در حالی که دست و پاشو گم کرده بود از ماشین پیاده شد.

موبایلشو از جیبش درآورد و نگاه کرد ولی اصلا آنتن نمیداد محسن با نا امیدی نگاهی به جاده ی

بدون ماشین کرد و آهی کشید نگاهش از جاده به یک راه باریک افتاد که به عمق جنگل میرفت.

محسن نگاهی به علیرضا کرد و علیرضا سریع گفت: اصلا فکرشو نکن.

محسن با حالتی که میخواست علیرضا رو توجیح کنه گفت: چاره ای نداریم باید این راه به یک جایی وصل باشه

خلاصه علیرضا به ناچاری قبول کرد و هردو راهو پیش گرفتند و وارد جنگل شدند.

حدود نیم ساعت پیاده روی کردند در راه از صدای جغد گرفته تا روباه داخل جنگل طنین انداخت.

آنقدر رفتند تا رسیدند به یک کلبه ی چوبی محسن با حالتی امیدوار گونه لبخند زد و بسمت کلبه رفت.

هرچقدر در زد کسی جوابشو نداد علیرضا هم مدام می گفت بیا بریم بابا.

محسن هم نا امید شده بود و با هم تصمیم گرفتند برگردند. اما هنوز یک قدم برنگشته بودند که ناگهان

در کلبه خودبخود باز شد هر دو نگاهی به یکدیگر کردند و سپس وارد کلبه شدند.

فصل دوم : کلبه ی شیطان

کلبه پر بود از بوی نم و تار عنکبوت انگار سالها است که کسی آنجا زندگی نمی کند.

یک تخت قدیمی و خاک گرفته در گوشه ی کلبه بود. یک شومینه ی کثیف هم در گوشه ی دیگر کلبه بود.

یک اتاق کوچک در کلبه وجود داشت اتاقی عجیب و غریب و ترسناک که تمام در رو دیوارش سیاه بود

و لکه ها و جای دستهای خون آلود در بینش خودنمایی میکرد. در کف اتاق یک دریچه ی چوبی بود

که تنها قسمتی از کل کلبه بود که خاک نگرفته بود.محسن گفت: اینجا خیلی سرده بیا بریم هیزم بیاریم

تا گرم بشیم مثلینکه امشبو باید اینجا بمونیم! علیرضا هم از ترسش رفت تند تند دو سهتا هیزم شکست

و با تبر زنگ زده اش برگشت محسن در حالی که لبخند زده بود گفت: اینو براچی آوردی

علیرضا هم با حالتی تدافعی گفت: مگه چیه گفتم شاید لازم بشه!

سپس آتیش روشن کردند و صدای چرخ چرخ چوبها سکوت کلبه را می شکست.

ساعت نزدیک ۱۲ شب بود هر دو خواب آلود و خسته بودند.محسن بسمت تخت رفت و شروع به خاکگیری

کردو با تردید گفت: حالا کی روی تخت بخوابه؟ علیرضا هم با حالتی فداکارانه گفت: چون تولدته تو بخواب

منم روی زمین میخوابم محسن لبخندی پیروز مندانه زد و روی تخت دراز کشید.

نگاهی به ساعتش کرد همان لحظه ثانیه شمار ساعت روی عدد ۱۲ ایستاد و دیگر تکان نخورد.

در همان حال صدای زوزه ی چند گرگ از داخل جنگل طنین انداخت.ماه هم که انگار ترسیده بود پشت ابر

قایم شد.محسن با ترس و نگرانی گفت: علیرضا نگاه کن ساعتم کار نمیکنه!

علیرضا هم با دلخوری گفت: حتما باطریش تموم شده دیگه.

محسن بلافاصله گفت: نه بابا همین دیروز باطریشو عوض کردم.

فصل سوم : حمله ی شیطان

رنگ از رخسار هردوتاشون پرید. در همان لحظه صدای گروپ گرومپ پای یک نفر از زیر خانه بگوش رسید.

پیشونی علیرضا خیس عرق شده بود. ناگهان یک دست پوسیده و وحشتناک از دریچه بیرون زد.

محسن بدو بدو بسمت دریچه رفت و زنجیر دریچه را انداخت. علیرضا بی امان جیغ میزد.

بعد چهره ی وحشتناک و پوسیده ی یک پیرزن با چشمهای سفید از زیر دیرچه نمایان شد که

پشت سر هم جیغهای گوشخراشی میزد. ایندفعه حتی محسن هم از ترس خشک شده بود.

یک دفعه صدای شکستن پنجره محسن را بخود آورد و دید که یک دست پوسیده ی دیگر

صورت علیرضا را از داخل پنجره گرفته و داره خفه اش می کند.

محسن سریع تبر کهنه را برداشت و بروی دست مرده زد و خون پیرهن علیرضا را رنگین کرد.

علیرضا از ترس به بغل محسن پرید در همان لحظه نفس محسن حبس شد.

۱۰ یا ۱۱ تا جسد متحرک از جلوی کلبه که گویا قبرستان بود بیرون آمده و بسمت کلبه بصورت

وحشتناکی روانه شدند.محسن سریع دست علیرضا را گرفت و بسمت دریچه برد.

محسن گفت: مطمعنا یک راهی از زیر از دریچه به بیرون هست و تبرو محکم گرفت و دریچه را باز کرد.

پیرزن شیطانی با سرعت برق از زیرزمین به سمت علیرضا پرید و محسن با تبر سرش رو از تنش جدا کرد.

اما تنش همچنان حرکت میکردو دنبال کله اش میگشت .محسن با عجله دست علیرضا را گرفت و به زیر زمین برد

آنجا خیلی تاریک بود با سرعت دویدند در تاریکی تا اینکه به سمت بیرون کلبه از راه پشتی افتادند.

در همان لحظه مردگان به داخل کلبه حمله کردند. محسن و علیرضا هم بدو بدو بسمت راه خروجی

جنگل دویدند.در همین حین ۶ تا گرگ وحشی و خونخوار به دنبالشون دویدند.

پای علیرضا همان موقع به یک ریشه ی درخت گیر کرد و زمین خورد و فریاد زد محسن برو!

محسن تا برگشت دید هر ۶ تا گرگ بسمتش رفتند و تیکه تیکه اش کردند محسن در حالی که

شوکه شده بود و گریه میکرد با آخرین توان به سمت بیرون جنگل دوید.

فصل چهارم : فرار از ترس

سرانجام به لب جاده رسید . در جاده یک ماشینم نبود.از دوردست صدای گرگها و مردگان بگوش میرسید.

از دوردست نور ضیعف یک موتور سیکلت نور امیدرا در دل محسن روشن کرد صداهای وحشتناک هرلحظه

نزدیکتر می شدند تا اینکه موتور سوار رسید یک پیرمرد سوارش بود در حالی که لهجه ی شمالی داشت گفت:

چرا اینجا ایستادی محسن گفت: باید کمکم کنید حیوانهای وحشی بهمون حمله کردند سریع تر منو از اینجا ببرید

و پیرمرد که حالت صورتش تعجبی بود گفت : خیلی خوب سوارشو بریم.

صدای حیوانها رفته رفته کم شد در راه محسن در حالی که صدایش میلرزید و بغض کرده بود گفت: کجا میریم

پیرمرد گفت: اول میریم خانه ی من .

سپس به خانه ی پیرمرد رسیدن محسن اصلا حالت عادی نداشت فقط میخواست سر از سر آن کلبه در آرد.

برای همین رو به پیرمرد کل اتفاقاتو تعریف کرد پیرمرد با مهربانی چایی برایش ریخت و گفت: من باور میکنم

حوالی اونجا قبلا یک پیرزن زندگی میکرد دیوونه بود و ادعا می کرد که با ارواح و جنیان در ارتباط است هیچکس

حرفشو باور نمیکرد تا اینکه چند وقت بعد هر هفته یک نفر از اهالی گم میشد و دیگر اثری ازش نبود

اینطور که تو میگی اون راست میگفته و اون مردگان همون اجساد و قربانیها بودند که جلوی کلبه اش خاک کرده

حالا تو محل زندگیشو پیدا کردی اینطور که معلومه دوستت هم قربانی این حادثه شده پس سریع چایتو بخور

تا برویم پاستگاه پلیس . محسن گفت: ولی آنها حرفمونو باور نمی کنند. پیرمرد در حالی که لبخند میزد گفت:

یه زمانی من خودم صاحب پاستگاه بودم اونجا همه دوستان و همکارانم هستند خیالت راحت میریم محل حادثه.

و بعد هر دو بسمت پاستگاه رهسپار شدند.

فصل پنجم : راز مرگ

بلافاصله بعد از اینکه به پاستگاه رسیدند پیرمرد با عجله به سمت دفتر رئیس پاستگاه رفت .

همه انگار اورا می شناختند و بهش احترام میزاشتند. محسن روی یک سکو نشست و منتظر پیرمرد شد.

لحظه ای نگذشت تا اینکه پیرمرد و رئیس پاستگاه با عجله از دفتر بیرون آمدند و رئیس پلیس با بی سیم

درخواست نیروی کمکی کرد پیرمرد بسمتم آمد و گفت پاشو باید برویم محل حادثه.

سپس همگی به راه افتادند وقتی به آن جنگل رسیدند اثری از آن راه باریک نبود و سگهای پلیس شروع به ردیابی

کردند تا به کلبه رسیدند و وارد کلبه شدند اما درست مثل دیشب سالم بود و اثری از پیرزن یا اجساد و علیرضا نبود.

محسن سریع گفت : زیر اون دریچه قایم شده بود باید اونجا باشه.

ماموران وارد آنجا شدند اما باز هم اثری از کسی نبود.

پیرمرد نگاهی نا امیدانه به محسن کرد و گفت: پس کجاست؟؟؟؟!!

محسن گفت: نمیدونم من هرچی میدونستم را تعریف کردم.

سپس ماموران جلوی خانه را کندند تا به اجساد رسیدند اجساد مردگان دیشب بود.

محسن اشکی از شوق ریخت و گفت: دیدی راست می گفتم.

پیر مرد گفت: پس اون پیرزن و دوستت کجان؟؟

محسن گفت: باور کنید نمیدونم.

رئیس پلیس گفت: بحرحال تا بسته شدن پرونده شما باید بازداشت باشید چون شما هم یک مزمون هستید.

و سپس دسبند به دست محسن زدند . محسن که گیج شده بود حتی یک کلمه هم حرف نزد و همراه مامور

به داخل ماشین پلیس رفت. و سپس در پاستگاه به داخل بازداشتگاه رفت.

شب شد و هوا مثل شب قبل بارانی و سرد بود.محسن بدجور نگران بود برای همین به مامور بازداشتگاه گفت:

جناب سروان میشه بگین اون اجساد رو کجابردند مامور گفت: سردخونه بزودی هم خاک میشوند.

بعد پرسید ساعت چنده و مامور گفت: نزدیکا ی ۱۲ بسه دیگه بگیر بخواب چقدر سئوال می کنی!

حدود ۱۰ دقیقه بعد محسن بار دیگر مامور را صدا زد و مامور با دلخوری گفت: باز چی شده؟

محسن گفت: میشه یک نگاهی به ساعت بکنی مامور گفت: ۱۲ محسن گفت ساعت از حرکت وای نه ایستاده

مامور اخمی کرد و گفت: مثلینکه حالت خوب نیست باید....

نگاهش روی ساعت خشک شد و گفت : تو از کجا میدونستی؟!

بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب..........


برچسب‌ها: رمان, رمان ترس ناک, ترسناک
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 23:8  توسط کیوان کرم زاده  | 

همه چیز درباره ی جن

جن در قرآن و احادیث

در میان انسانها بر سر خلقت نظام عالم دو دیدگاه کلی وجود دارد، عده ای که همه چیز را ناشی از خلقت ذات الهی می دانند و گروهی دیگر که سرمنشا خلقت نظام عالم را در طبیعت جستجو می کنند. اگرچه میان آنان اختلاف نظرها بسیار عمیق و اساسی است، ولی هیچ یک از این دو گروه نتوانسته اند وجود موجودات ماوراؤالطبیعه را انکار کنند. آنهایی که خداباورند و به روح و معاد معتقدند (غیر از مسلمانان) از آنها به عنوان ارواح خبیثه و یا ارواح شریر و یا شیطان یاد می کنند، برخی هم آنها را موجودات فضایی قلمداد می کنند، مادیون هم که اعتقادی به ذات الهی و قدرت پروردگار ندارند، این موجودات را همان انسانهای اولیه ای می دانند که در سیر تکامل بین انسان و میمون حیران مانده و به شکل و شمایل غریب درآمده اند و یا حتی برخی از آنان معتقدند که اینان انسانهای وحشی و بدوی در اعماق جنگل هستند و گاهی خود را نمایان ساخته و موجب اذیت و آزار انسانهای متمدن می شوند. و اما مسلمانان : بنا به نص صریح قرآن، موجودات عالم به سه گروه تقسیم می شوند: ۱ـ جمادات ۲ـ نباتات ۳ـ حیوانات؛ که یا دارای عقلند مانند انسان، فرشتگان و جنیان و یا فاقد عقل و شعورند مانند حیوانات و باز بنا به آیات نورانی قرآن کریم، باید بدانیم که بدون هیچ شک و تردیدی موجودی با نام «جن» در جهان آفرینش وجود دارد که از نظر تکلیف و شایستگی مورد خطاب پروردگار قرارگرفته و مشابه انسان می باشد، چرا که، ۱ـ سی و چهار بار نام جن در قرآن کریم آورده شده است. ۲ـ هفتاد و دومین سوره قرآن با نام این موجود مزین گردیده است. ۳ـ احادیث و روایات فراوانی از پیامبر اکرم (ص)، حضرت علی (ع)، امامان و بزرگان علوم دینی در این خصوص، موجود بوده و در دسترس قرار دارد. ۴ـ به وسیله بسیاری از انسانها رویت شده اند. به آیاتی از قرآن کریم که وجود جن را مبرهن می داند اشاره می کنیم:
سپاهیان سلیمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمده و به صف می رفتند. (سروه نمل، آیه ۱۷)
برای خدا شریکانی از جن قرار دادند و حال آن که جن را خدا آفریده است. (سوره انعام، آیه ۱۷)
بگو اگر جن و انس گرد آیند تا همانند این قرآن را بیاورند، نمی توانند، هر چند که یکدیگر را یاری دهند. (سوره اسرا، آیه ۸۸)
سخن پروردگارت بر تو مقرر شد که جهنم را ازجن و انس انباشته می کنیم. (سوره هود، آیه ۱۱۹)
ای گروه جنیان و آدمیان، اگر می توانید که از قطر آسمان و زمین بگذرید، بیرون روید ولی بیرون نتوانیدرفت مگر با قدرتی. (سوره الرحمن، آیه ۳۳)

مرحوم شیخ مفید در کتاب «ارشاد» آورده است: «در آثاری از ابن عباس نقل شده: زمانی که پیامبر اسلام (ص) به قصد جنگ با قبیله بنی مصطلق از مدینه خارج شد، هنگام شب به دره وحشتناک و صعب العبوری رسید. اواخر شب جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و خبر داد که طایفه ای از جن در وسط دره جمع شده و قصد مکر و شر و آزار و اذیت شما و اصحابتان را دارند». (ارشاد ص ۳۹۹)

از حضرت امام صادق (ع) روایت شده : روزی حضرت رسول (ص) نشسته بود، مردی به خدمتشان رسید که بلندی قامتش مثل درخت خرما بود. سلام کرد، حضرت جواب داد و سپس فرمود: «خودش و کلامش شبیه جن است». سپس به او فرمود: کیستی؟ عرض کرد: من هام، پسر هیم، فرزند لاتیس، پسر ابلیس هستم (بحارالانوار ص ۸۳)

بانو حکیمه دختر امام کاظم (ع) گوید: «برادرم امام رضا (ع) را دیدم که جلو در اتاقی با کسی صحبت می کرد در حالی که تنها بود، عرض کردم: با چه کسی سخن می گویید؟ فرمودند: فردی از جن آمده تا مسائلی بپرسد و از چیزهایی شکایت کند» (اصول کافی ص ۳۹۵) علامه طباطبایی (ره) می فرمودند: «روزی آقای بحرینی که یکی از افراد معروف ومشهور در احضار جن و از متبحرین در علم ابجد و حساب مربعات بود در مجلس ما حضور یافت،چادری آوردند، دو طرفش را به دست من داد و دوطرف دیگر را به دستهای خود گرفت. این چادر به فاصله دو وجب از زمین فاصله داشت. در این حال جنیان را حاضر کرد، صدای غلغله و همهمه شدیدی از زیر چادر برخاست. چادر به شدت تکان می خورد چنان که نزدیک بود از دست ما خارج شود. من محکم نگه داشته بودم، آدمکهایی به قامت دو وجب در زیرچادر بودند و بسیار ازدحام کرده و تکان می خوردند و رفت و آمد داشتند، من با کمال فراست متوجه بودم این صحنه، چشم بندی و صحنه سازی نبوده و صد درصد وقوع امر خارجی بوده است» (رجایی، تهرانی جن و شیطان ص ۴۷)

اینها شمه ای بود از آیات قرآن کریم و احادیث و روایات که هر گونه شک و شبهه ای را در وجود واقعیت جن به یقین تبدیل می سازد.

جن چگونه موجودی است؟


به واقع جن چگونه موجودی است و آیا می توان توسط علوم پیشرفته امروزی آن را اثبات کرد؟جن در لغت به معنای مستور و پوشیده است،همان طور که بچه در رحم و پنهان از چشم ما را «جنین» گویند و جنت اشاره به باغی است که درختان آن مانع از به چشم آمدن زمینش می گردد. و شاید علت شک و تردید در وجود جن نیز همان مستور و پنهان بودنش از انظار و حس بشری است، که علت آن در ذات خلقتش نهفته است. قرآن کریم خلقت جن را چنین بیان می دارد:
و جان (که در بعضی از متون اسلامی آمده است، جان پدر جن است همان طور که آدم، پدر انسان) را پیشتر، از آتش زهرآگین آفریدیم. (سوره حجر، آیه ۲۷)
خدا انسان را از گل خشک شده ای چون خاک سفال آفرید و جنیان را از شعله ای بی دود. (سوره الرحمان، آیه ۱۴ و ۱۵)
مرا از آتش خلق کردی و او (انسان) را از گل آفریدی.

از این آیات در می یابیم که جن، آتش است و انسان از جنس خاک، و این چنین دریافت می شود که جنیان قبل از انسان خلق شده اند، و از آن جایی که هر دو از ماده آفریده شده اند پس مادی هستند، ولی دو تفاوت اساسی آنها را از سایر موجودات متمایز می سازد:
۱ـ می توانند خود را به هر شکل و قیافه ای درآورند (آکام المرجان) (به استثنای پیامبران و ائمه معصوم و بنا به برخی روایات حتی احدی از شیعیان).

۲ـ از چشم موجودات دیگر پنهانند. ملاصدرا پنهان و آشکار شدن جن را با هوا قیاس می کند و این طور عنوان می دارد: «بدن های لطیف آنها در الطاف و نرمی متوسط بوده و از این رو آماده جدایی و یا گردآمدن هستند، چون گرد هم آیند قوام آنها بهتر گشته و مشاهده می گردند و چون جدا گردند قوامشان نازک و جسمشان لطیف می شود و از دیده پنهان می مانند، مانند هوا که وقتی ذراتش گرد هم می آیند غلیظ می شود و به صورت ابر درمی آید و وقتی ذرات از هم جدا می شوند لطیف شده و دیده نمی شوند.» (ملاصدرا، مفاتیح الغیب)

همین ذات وجودی جنیان به آنها این امکان را می دهد که خود را به هر شکلی و با هر حجمی درآورند، چه به اندازه سرسوزن و چه در اندازه اتاقی بزرگ. آنها به واسطه همین ویژگی، بعد زمان برایشان معنا ندارد، و مسافتی را که بشر مدتها باید آن را طی کند، در لحظه ای می پیمایند و اعمالی را که از توان انسان خارج است آنها به راحتی قادر به انجامش هستند. عمده ترین علت شک و تردید در وجود آنان هم همین پنهان بودن از چشم انسانهاست، که البته از نظر علمی هم توجیه پذیر است. چرا که در جهان هستی چیزهای زیادی وجود دارد که به چشم ما قابل رویت نیستند ولی قدرتشان از نظر جسمی از انسان به مراتب بیشتر است، مثل الکترونها، امواج الکتریسیته، نورهای ماورای بنفش، اشعه ایکس، باکتریها و ویروسها، آمیب ها، جانداران تک سلولی و از همه مهمتر ذات اقدس الهی که دیده نمی شود ولی کدام عقل سلیمی می تواند آن را انکار کند؟ بنابراین صرف این که با حواس خود قادر نیستم آنان را درک کنیم، دلیل بر نبودن آنها نیست.

مكان جنيان

از آنجايی كه نوع خلقت جنيان با انسانها و حيوانات متفاوت است، واضح است كه مكان زندگی آنها نيز متناسب با نوع خلقت آنها باشد، ولی آن مكانها كجاست. در بين عوام شايع است كه زيرزمينها، جاهای تاريك و مرطوب مانند حمامها، چاهها و عمق جنگلها جايگاه جنيان است. اما بررسی ها حاكی از آن است كه قطعا آنها در جايی زندگی می‌كنند كه از انسانها به دور باشند. در روايتی از امام صادق (ع) نقل شده كه: «در وادی شقره (بيابانی كه رنگ خاكش سرخ مايل به زرد است) نماز نخوان، زيرا در آن جا منازل جن است.» (وسائل الشيعه، ص ۴۵۲) قابل ذكر است يكی از معروفترين مساجد مكه با نام «مسجد الجن» در غرب شهر مكه محل نزول جنيان در مكه است و مستحب است حاجيان در آن مسجد رفته و دو ركعت نماز به جا آورند.

همه چیز درباره ی جن...و جنيان...ال چيست....؟؟(+18)))...از دست ندين با تصويره


توليد مثل جنيان
آنچه مسلم است اين است كه بنابر ذات وجودی جنيان آنها نيز مانند انسان دارای غريزه جنسی بوده و توالد و تناسل دارند و لازمه ادامه و بقای نسلشان آميزش جنس مونث و مذكر است، اما اين سوال كه آيا آنها هم مانند انسانها و يا ساير جانداران با عمل لقاح
و تشكيل نطفه تولد می‌يابند، چيزی نيست كه از كلام خداوند بتوان استنباط كرد ولی ابن عربی در فتوحات گفته است: «تناسل بشر به القای آب نطفه در رحم است و تناسل جن به القای هوا در رحم اثنی (جنس ماده) می‌باشد». (جن و شيطان ص ۵۷)
روايتی است از بخشی از وصيت حضرت رسول (ص) به اميرالمومنين (ع) كه فرمود: «ای علي، در شب اول، وسط و آخر ماه آميزش مكن و... همانا جنيان در اين سه شب به پيش زنان خويش (برای مقاربت) می‌روند». (وسائل الشيعه، ص ۹۱) و در آيه ای برای وصف حوريان بهشتی آمده است: «حوريان بهشتی را قبل از شوهرانشان، نه آدمی و نه جن دست زده است». (سوره الرحمن، آيه ۵۶ و ۷۴)


خواب جنيان
«الله خدايی است كه هيچ خدايی جز او نيست. زنده و پاينده است. نه خواب سبك او را در برمی گيرد و نه خواب سنگين». (سوره بقره، آيه ۲۵۵) و از حضرت صادق (ع) روايت است كه می‌فرمايند: «به غير از خداوند متعال همه خواب دارند، حتی فرشتگان». (ميزان الحكمه، ص ۲۵) و حديثی است از رسول خدا(ص) كه می‌فرمايند: «خواب به چهار گونه است، پيامبران به پشت می‌خوابند، مومنين به دست راست، كافرين و منافقين به دست چپ و شياطين به رو می‌خوابند». (شيخ حر عاملي، ص ۱۰۶۷) آنچه از اين مطالب می‌توان دريافت اين است كه به غير از ذات اقدس الهی همه موجودات دارای خواب هستند.

مرگ جنيان


جنيان نيز مانند هر جانداری همان طور كه دارای حيات هستند مرگ هم شامل حالشان می‌شود. چنان كه در قرآن كريم آمده: «و بر آنها (خطا كاران) نيز همانند پيشينيانشان از جن و انس عذاب مقرر شد». (سوره فصلت، آيه ۲۵) «به ميان امتهايی كه پيش از شما بوده اند، از جن و انس در آتش داخل شويد». (سوره اعراف، آيه ۳۸) از اين آيات چنين برمی آيد كه نه تنها آنها هم مانند
انسان مرگ دارند، بلكه مانند انسان از عقوبت خدا بر حذر نيستند

تكاليف جنيان در مقابل ذات پروردگار

از بسياری از آيات، روايات و احاديث نيز اين طوراستنباط می‌شود كه بعضی از جنيان كافر و بعضی مسلمانند و حتی قبل از ظهور اسلام برخی از آنها يهودی بوده اند كه بعد از اسلام به پيشگاه حضرت محمد(ص) آمده و مسلمان شده اند، و برای آنها عقوبتی همانند عقوبت انسانها در نظر گرفته می‌شود. در قرآن آمده است: «بعضی از ما مسلمانند و بعضی از حق دور و آنان كه اسلام آورده اند در جست و جوی راه راست بوده اند، اما آنان كه از حق دورند هيزم جهنم خواهند بود و اگر بر طريق راست پايداری كنند، از آبی فراوان سيرابشان كنيم». (سوره جن، آيه ۱۴، ۱۵ و ۱۶) از آيه اين چنين برمی آيد كه جنها همانند انسان به گونه های مختلفند، بعضی كافر و بعضی فاسق و ظالم البته برخی نيز نيكوكار و صالح بوده و دارای عقايد مختلف و اديان مختلف هستند.

در سوره احقاف آمده است كه: «حضرت رسول (ص) پس از آن كه از مكه به طايف رفت تا مردم را به سوی اسلام دعوت كند، كسی به دعوت او پاسخ مثبت نداد، در بازگشت به محلی رسيد كه آن را «وادی جن» می‌گفتند، شب را در آنجا ماند و به تلاوت آيات الهی مشغول شد، در آن هنگام گروهی از جنيان صدای صوت آن حضرت را شنيدند، پس از آن كه رسول اكرم (ص) از تلاوت فراغت يافت، جنيان به سوی قوم برگشتند و اين طور مشاهدات خود را بازگو كردند: «ای قوم، كتابی را شنيديم كه بعد از موسی نازل شده و تصديق كننده مطالب آن است و به حق و راستی هدايت می‌كند». (سوره احقاف، آيه ۲۹ و ۳۰) و روايت است كه حتی برخی از جنيان از گروه شيعيان می‌باشند از آن جمله روايتی است كه از ابوحمزه ثمالی نقل شده: «روزی جهت شرفيابی به حضور امام باقر (ع) اجازه خواستم، گفتند كه عده ای خدمت آن حضرت هستند، لذا اندكی صبر كردم تا آنها خارج شوند. پس كسانی خارج شدند كه آنها را نمی شناختم و غريب به نظرم آمدند. چون اجازه شرفيابی گرفتم، داخل شدم و به حضرت عرض كردم، فدايت شوم، الان زمان حكومت بنی اميه است و شمشيرهای آنها خونريز می‌باشد. امام فرمود: ای اباحمزه! اينان گروهی از شيعيان، از طايفه «جن» بودند و آمده بودند تا از مسائل دينی خود سئوال كنند». (جن و شيطان، ص ۶۵)

برای بقیه ی مطالب درموردجن به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 20:58  توسط کیوان کرم زاده  | 

داستان های فوق العاده ترسناک

اثرانگشت


پسر عموی بزرگم خانه ای را خرید و آن را بازسازی کرد. آن خانه در سال ۱۸۷۰ ساخته شده بود و از اوایل ۱۹۹۰ تا به حال کسی در آن اقامت نداشت، یعنی درست از همان زمانی که مالکش یک پزشک بود و درگذشت. مطب و داروخانه آن دکتر در پشت خانه واقع شده بود. یک سوئیت سرایداری هم کنار خانه قرار داشت.

از قرار معلوم یکی از پسرهای دکتر به دختر جوان سرایدار پیشنهاد ازدواج می دهد، ولی دکتر مخالفت کرده و در نتیجه دختر بیچاره خودش را پایین پله های سالن حلق آویز می کند. آن زمان رسم بود که بعد از مرگ هر شخص در خانه، تا مدتی روی تمام آینه ها و ساعت ها پارچه ای تیره می انداختند تا ارواح مرده ها در آنها گیر نیفتند ولی از قرار معلوم دکتر از آن رسم بی خبر بود. پسرعموی من نیز که از دکوراسیون خانه خیلی خوششش آمده بودُ در مدل مبلمان و تابلوها و آینه ها تغییری ایجاد نکرد. زمانی که در ایام کریسمس من به همراه برادر کوچکم و پسرعموهای دیگر به دیدن آنجا رفتیم، آینه ای زیبا مقابل راه پله توجه مرا به خود جلب کرد. در حالی که به دقت و از نزدیک آن آینه را تماشا می کردم، متوجه شدم که چند اثر انگشت روی آن به چشم می خورد. من با آستین لباسم سعی کردم که آن لکه ها را پاک کنم ولی در کمال حیرت و ناباوری متوجه شدم که اثر انگشت به خورد آینه رفته است و پاک نمی شود! این تنها پدیده عجیب و غریب و غیر عادی در آنجا نبود.

هنگامی که در سالن می نشستم و همه کنار هم بودیم، به وضوح صدای آهسته موسیقی و قدم های سبک یک زن یا مرد را می شنیدیم. اگرچه واضح نبود که چه حرفهایی زده می شود ولی به هر حال صدایی خشمگین یا غضبناک نبود، در واقع می توانم بگویم که آن سر و صداها خیلی هم دلنشین و خوشایند بودند. هر وقت که به سمت صدا می رفتم، ناگهان صداها قطع می شدند. ولی در بالای راه پله حقیقتا حضور نحس و شرارت بار شخصی را احساس می کردم، نه فقط در یک قسمت ، بلکه در تمام قسمت های بالای خانه.

اگرچه من هم پسرعمویم را دوست دارم و هم خانه جدیدش را ولی فقط زمانی به آنجا می روم که مجبور باشم! راستش از طبقه بالای آنجا وحشت دارم.من یک دختر ۱۶ ساله بی باک و شجاع هستم، هیچ گاه از سواری در ترن های خطرناک هوایی ترسی به خود راه نمی دهم و با رضایت خاطر به تماشای فیلم های جنایی و ترسناک می نشینم ولی اعتراف می کنم که از آنجا می ترسم.

مادرم هنوز حرفهایم را باور نمی کند و به نظرش دیوانه شده ام، اگرچه خود او هم صدای قدم ها را می شنود و اثرات انگشت را روی آن آینه می بیند!

داستان مرده

ماجرا در ارتباط با مردی است که هفده سال قبل از دنیا رفته بود. "می" زنی است که این ماجرا را تعریف می کند که در ارتباط با پدرشوهرش می باشد. او تعریف کرد که چگونه پدرشوهرش قبل از مرگش تکه کاغذی را درون جعبه ای در کشوی میز کارش مخفی کرده بود. هیچ یک از اعضای خانواده قبل از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری از وجود این کاغذ اطلاعی نداشتند. از قرار معلوم آن کاغذ یک رهنمود و دستور از سوی مرد بود.

مراسم تشییع جنازه در سالن مخصوص برگزاری این مراسم صورت گرفت. بعد طبق آداب و رسوم چینی ها، تابوت متوفی را به مدت پنج روز در سالن نگه داشتند تا دوستان و اقوامی که نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند، به دیدن او بیایند و تسلیت بگویند. رسم براین بود که پسرها و مردهای خانواده شب ها را در سالن سپری کنند و مراقب تابوت باشند.

همان شب اول، نیمه های شب در سکوت مطلق، ناگهان تمام چراغ ها خود به خود خاموش شد! مردان خانواده تصور کردند که فیوز پریده و یکی از آنها به سراغ جعبه برق رفت تا مشکل را برطرف سازد ولی فیوز مشکلی نداشت. به هر حال این جریان سه مرتبه دیگر تکرار شد. کم کم همه به وحشت افتادند و یکی از پسرها سعی کرد با پدرش به نحوی صحبت کند. در نتیجه به محراب رفت و گفت: پدر، خواهش می کنم این کارها را نکن. ما همگی به وحشت افتاده ایم!

بعد، همه چراغها را خاموش کردند، به جز یک لامپ مهتابی را. پس از مدتی دوباره همان اتفاق تکرار شد. آنها عودی را سوزادند و به پدرشان گفتند: پدرجان، هرچه می خواهی ، بگذار ما هم بدانیم. شاید دوست داری همه چراغها خاموش باشند. در نتیجه ما همه چاغها را خاموش کرده ایم. به جز یک لامپ مهتابی را . پس لطفا ما را نترسان!

بعد از آن دیگر اتفاق خاصی رخ نداد. صبح روز بعد، آنها از یک عکاس حرفه ای دعوت به عمل آوردند تا عکسی از تابوت پدرشان بگیرد. آنها می خواستند یکی از عکسها را به عنوان یادبود نگه دارند و یکی را برای بزرگترین دختر خانواده بفرستد که چون در انگلستان زندگی می کرد، نمی توانست در مراسم حضور یابد. هنگامی که عکاس کارش را آغاز کرد، در کمال حیرت متوجه شد که دوربینش کار نمی کند. از آنجایی که خودش را عکاس حرفه ای و قابلی می دانست، تا حدی خجالت زده شد. در عین حال با این که می خواست از رو نرود، کمی احساس وحشت کرد. بزرگترین پسر دوباره عودی را سوزاند و ه پدرش گفت: پدر جان! ما فقط می خواهیم یک عکس از تو بگیریم تا آن را برای دختر عزیزت بفرستیم که در انگلستان زندگی می کند و موفق به حضور در مراسم نشده است.

بعد از آن از عکاس تقاضا کردند که دوباره امتحان کند و این مرتبه مشکلی پیش نیامد. بعدا مراسم خاکسپاری نیز به خوبی و خوشی انجام شد.

چند رزو بعد از پایان مراسم وقتی دخترها مشغول مرتب کردن کشوهای میزکار پدرشان بودند، کاغذی را پیدا کردند. آنها تصور می کردند که شاید در این یادداشت کوتاه علت رخ دادن آن اتفاق عجیب و غریب نوشته شده باشد. آنها به محض دیدن یادداشت، دست خط پدرشات را تشخیص دادند. در آن یادداشت، او از تمام اعضای خانواده اس خواهش کرده بود که هیچ یک به خاطر مرگش گریه و زاری نکند. هم چنین درخواست کرده بود که هیچ یک شب را در سالن در کنار تابوتش سپری نکنند!

برای دیدن بقیه داستان ها به ادامه ی مطلب بروید.......


برچسب‌ها: داستانهای فوق العاده ترسناک
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 17:28  توسط کیوان کرم زاده  | 

خون آشام افسانه نیست

هیولای‌ عجیب‌الخلقه‌ و خون‌آشامی‌ در تگزاس‌ پیدا شده‌ كه‌ چون‌ دراكولا، در تاریكی‌ شب‌ به‌ راه‌ می‌افتد تا خونی‌ بیاشامد.

خون آشام

فعالیت‌ این‌ دراكولای‌ قرن‌ جدید، زیست‌شناسان‌ را به‌ حیرت‌ واداشته‌، چرا كه‌ تاكنون‌ در هیچ‌ نقطه‌یی‌ از دنیا چنین‌ موجود عجیبی‌ را مشاهده‌ نكرده‌اند و همگی‌ آن‌ را پدیده‌ نوظهور ناشی‌ از تغییرات‌ ژنتیكی‌ شكست‌خورده‌ دانشمندان‌ می‌دانند.

برای‌ اولین‌ بار، روزنامه‌ ایزوستیا از راز فعالیت‌ دراكولای‌ جدید پرده‌ برداشت‌ و افشای‌ این‌ راز، مردم‌ تگزاس‌ و سپس‌ بقیه‌ ساكنان‌ امریكا را با نگرانی‌ روبرو ساخت‌. ابتدا یكی‌ از مزرعه‌داران‌ تگزاس‌ پی‌ به‌ وجود این‌ موجود خارق‌العاده‌ برد. این‌ كشاورز سحرگاه‌ یك‌ روز وقتی‌ با شنیدن‌ سر و صدای‌ عجیبی‌ از خواب‌ بیدار شد و از منزلش‌ بیرون‌ آمد انبوهی‌ از لاشه‌های‌ مرغ‌ و بوقلمون‌ را مشاهده‌ كرد كه‌ بر زمین‌ پراكنده‌ بود. بادقت‌ بر روی‌ لاشه‌ها پی‌ برد كه‌ خون‌ همه‌ مرغ‌ها و بوقلمون‌ها كاملا مكیده‌ شده‌ و از اندام‌ مچاله‌شده‌ آنها تفاله‌یی‌ باقی‌ مانده‌ است‌.

این‌ مزرعه‌دار با استفاده‌ از چراغ‌ قوه‌ به‌ گشتزنی‌ در مزرعه‌ و در میان‌ انبوه‌ درختان‌ پرداخت‌ تا اینكه‌ با موجود عجیب‌الخلقه‌یی‌ روبرو شد كه‌ در حال‌ فرار بود.

این‌ موجود خون‌آشام‌ تا حدی‌ به‌ سگ‌، كانگورو و یك‌ موش‌ عظیم‌الجثه‌ شباهت‌ داشت‌، بدنش‌ بدون‌ مو یا پشم‌ بود و چشمانی‌ فروزان‌ و دریده‌ داشت‌.

طی‌ چند شب‌، كشاورزان‌ و دامداران‌ دیگری‌ هم‌ با شبیخون‌ این‌ هیولای‌ خون‌آشام‌ روبرو شده‌اند و لاشه‌های‌ بوقلمون‌ و شترمرغ‌ و حتی‌ گوسفندان‌ و گوساله‌هایی‌ را دیده‌اند كه‌ خون‌ بدن‌شان‌ كاملا مكیده‌ شده‌ بود.

در معایناتی‌ كه‌ متخصصان‌ از این‌ لاشه‌ها به‌ عمل‌ آورده‌اند،روی‌ گردن‌ هر حیوان‌ سوراخ‌ گردی‌ دیده‌اند. اطراف‌ این‌ حفره‌های‌ ایجاد شده‌ بر گردن‌ حیوانات‌ هیچ‌ اثری‌ از خون‌ دیده‌ نشد و این‌ قدرت‌ مكندگی‌ خون‌، توسط‌ موجود خارق‌العاده‌ را نشان‌ می‌دهد. در كالبدشكافی‌ از لاشه‌ها نیز كارشناسان‌ با حیرت‌ تمام‌ متوجه‌ شدندكه‌ قطره‌یی‌ خون‌ در بدن‌ این‌ قربانیان‌ گرفتار شده‌ در چنگ‌ هیولای‌ شبانه‌ وجود ندارد.

همراه‌ با وحشت‌ و نگرانی‌هایی‌ كه‌ در مناطق‌ مختلف‌ تگزاس‌ بخصوص‌ در نقاط‌ روستایی‌ بین‌ مردم‌ به‌ وجود آمده‌ است‌،شایعات‌ و اظهارنظرهایی‌ درباره‌ ظهور هیولا ابراز می‌شود. برخی‌ از دانشمندان‌ معتقدند كه‌ چنین‌ موجودی‌ تاكنون‌ در تاریخ‌ طبیعی‌ و جانوری‌ وجود نداشته‌، بلكه‌ این‌ خون‌آشام‌، در قرن‌ بیستم‌ و یكم‌ خلقت‌ یافته‌ و باید در فهرست‌ انواع‌ جانوران‌ و موجودات‌ زنده‌ نامی‌ برای‌ آن‌ تعیین‌ كرد.

برخی‌ از جانورشناسان‌ نیز معتقدند این‌ موجود عجیب‌الخلقه‌، نتیجه‌ دستكاری‌های‌ ژنتیكی‌ و تلاش‌ برای‌ همانندسازی‌ موجودات‌ است‌ كه‌ آزمایشات‌ ناموفق‌ ژنتیكی‌ دانشمندان‌ زمینی‌، سبب‌ به‌ وجود آمدن‌ آن‌ شده‌ است‌.

به‌ گفته‌ متخصصان‌ علم‌ ژنتیك‌، در حدود شش‌ سال‌ پیش‌ هم‌ در یكی‌ از مناطق‌ علمی‌ پورتوریكو، جانور عجیب‌الخلقه‌یی‌ مشاهده‌ شد كه‌ در آنجا گروهی‌ از دانشمندان‌ به‌ آزمایش‌های‌ بیولوژیكی‌ می‌پرداختند.


برچسب‌ها: خون آشام, خون آشام واقعی, خون آشام افسانه نیست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 17:5  توسط کیوان کرم زاده  | 

ترسناک ترین کتاب های جهان معرفی شدند.

هئیت داوران جایزه «برترین نویسندگان بین‌المللی ژانر ترسناك» برندگان خود را در گروه‌های رمان و مجموعه داستان كوتاه انتخاب و به مخاطبان خود معرفی كردند.

به گزارش  اگزماینر، در این فهرست از 4 نویسنده و 4 اثر به عنوان برترین نویسندگان و برترین آثار منتشر شده در ژانر ترسناك و دلهره‌آور نام برده شده است.

در این فهرست از رمان «خون بد» به قلم «جان سندفورد» در بخش رمان با جلد سخت، «اتاق سرد» به قلم «جی.تی الیسون» در بخش رمان‌های جلد نرم، «چی وی استیونز» به خاطر نگارش رمان «همچنان گمشده» در بخش نخستین رمان و از مجموعه داستانی «گریه خدای انتقام» به قلم «ریچارد هلمز» در بخش برترین مجموعه داستان‌های دلهره‌آور و ترسناك نام برده شده است.

این جایزه كه هر سال با حمایت انجمن بین‌المللی داستان‌های دلهره‌آور برگزار می‌شود، هر سال برترین آثار منتشر شده در حوزه اولین رمان‌های ترسناك، برترین رمان‌های جلد سخت و نرم در ژانر دلهره‌آور و ترسناك و برترین مجموعه داستان‌های این حوزه را به مخاطبان و دوستداران این ژانر ادبی در سراسر جهان معرفی می‌كند.

هئیت داوران این دوره از «جایزه داستان‌های دلهره‌آور» علاوه بر اهدای جوایز به «جان سندفورد»، «جی.تی الیسون»، «چی وی استیونز» و «ریچارد هلمز» در بخش ادبی این جایزه از تلاش‌ها و فعالیت‌های دو نویسنده دیگر با نام‌های «كارین سلاتر» و «جو مك گینز» در بخش آثار غیرادبی دلهره‌آور قدردانی و تشكر كردند.

«كارین سلاتر» و «جو مك گینز» امسال به عنوان برترین‌های بخش غیرادبی این جایزه در رقابتی نزدیك به عنوان برترین‌های این بخش انتخاب و معرفی شدند.

مراسم اهدای جوایز این نویسندگان روز نهم جولای 2011 با حضور شخصیت‌های ادبی و هئیت داوران این جایزه برگزار شد.


برچسب‌ها: کتاب, کتاب های ترسناک, برترین کتاب های ترسناک
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 16:56  توسط کیوان کرم زاده  | 

10فیلم برتر ترسناک دنیا


10.کله پاک کن "Eraserhead)"1977)
کلهپاککن انسانی است رها شده که در یک رستاخیز زمینی زیست میکند، جایی که احساسات از آن رخت بر بسته است و این آینده دنیای امروز ماست. مکانی که او زندگی میکند شبیه هیروشیمای بعد از انفجار بمب هستهایست. فیلم اعتراضنامهای به انسان و سرنوشت اوست. چیزی که به دست انسان به قهقرا میرود و میل به بهبود ندارد. خوشبختی که میتوانست به راحتی به آدمی هدیه شود در سایه شوم جهل رو به افول است. انسان خودش را از یاد برده و تبدیل به موجودی کریه و بیدست و پا شده است. این فیلم کلاسیک و متفکرانه "دیوید لینچ" شبیه ترین به آن سبک فیلم هاییست که خواب شبانه را از تماشاچی می گیرد و او را به فکر و ترس وا می دارد. این فیلم احساس چندانی در بر ندارد اما به شما این حس را القا می کند تا فکر کنید هیچ چیزی درست پیش نمی رود. لینچ در فیلمش غذاها را در بشقاب به حرکت در می آورد و سکوت مبهمی را در فیلم می گنجاند. تا جایی پیش می رود که حتی با اضافه کردن صحنه های بامزه به فیلم، فیلم غیر قابل تماشا می شود .

9. جن گیر "The Exorcist)"1973)
جنگیر فیلمی است آمریکایی به کارگردانی ویلیام فریدکین، بر اساس رمانی به همین نام از ویلیام پیتر بلتی ساخته شده است. ماجرا در جورج تاون در حومه واشنگتن دی سی می گذرد. "کریس مک نیل"، بازیگر زن تلویزیون نگران سلامت دخترش، "ریگن"، است که دچار تشنج شدید شده و در رختخواب به خود می پیچد. پزشک از درمان دخترک سخت ناامید است، تا آنجا که به "کریس" پیشنهاد می کند از یک جن گیر کمک بگیرد. کریس به یک کشیش جوان به نام پدر کاراس مراجعه میک ند و از او درخواست می کند تا به ریگن کمک کند. ترس واقعی موجود در این فیلم شاید به خاطر شیطان و تسلطش نباشد اما عدم توانایی خانواده برای نجات کودک فیلم، به تماشاچی روح ترس را القا می کند.البته صداهای ناشی از جلوه های ویژه به کارگرفته شده در فیلم و نیز تکنیک های کاربردی توسط کارگردان فیلم، "ویلیام فریدکین"، به وهم و ترس فیلم افزوده است. عده ای این فیلم را اثری برای گروه سنی بزرگ سالان تلقی کرده اند.

8. هالووین "Halloween)" 1978)
داستان هالووین درباره ی فردی است به نام مایکل مایرز که در ۵ سالگی خواهرش را می کشد و به بیمارستان روانی منتقل می شود . اما ۱۶ سال بعد فرار می کند و برمی گردد تا کشت و کشتار را ادامه دهد . هالووین یکی از بهترین های ژانر وحشت و یکی از قابل توجه ترین تریلر های ساخته شده است که مهم بودن آن نه از جهت فروش بالا و ۸ دنباله ی بعدیش ، بلکه به علت کارگردانی قوی و داستان پرکشش آن است . این فیلم مهم است به این دلیل که فقط با ۳۰۰ هزار دلار ساخته شد اما در حد و اندازه ی فیلم های استاندارد بوده و هرگز یک B-Movie به حساب نیامد.
این فیلم به کارگردانی "جان کارپنتر" به خاطر بی احتیاطی کارگردان در ساخت و بازارشکنی که توسط او در دهه 1980 صورت گرفت مورد سرزنش بسیاری قرار گرفت. اما هالووین دربرگیرنده بخش هایی بود که بسیاری از فیلم هایی که به تقلید از آن ساخته شده بودند، فاقد آن بودند. از صحنه آغازین فیلم که ما به عمق چشمان یک کودک که خواهرش را به قتل می رساند می رویم، فیلم با تکیه بر شک و تردید پیش می رود تا اینکه بخواهد بیننده را با احساسات درگیر کند . ترسی که در ما به عنوان تماشاگر القا می شود ناشی از آن است که می خواهیم بفهیم به جای اتفاقات واقعی قابل پیش بینی چه رویداد دیگری ممکن است اتفاق بیفتد. به همین دلیل است که "کارپنتر" بخش عمده ای از فیلم را در تاریکی روایت می کند و ما را مجبور می کند چیزهایی را ببینیم که ممکن است اصلا آنجا نباشند.

7. حالا نگاه نکن Don't Look Now)"1973 )
داستان فیلم در مورد "دونالد شاترلند" و "جولی کریستی" است که به ونیز سفر می کنند تا مرگ تصادفی فرزندشان را از یاد ببرند. گر چه فراموشی این موضوع وقتی که صحنه مرگ همواره در جلوی چشمانشان تداعی می شود، غیر ممکن است. کارگردان فیلم، "نیکولاس روئگ" جو خاصی از لحاظ تخیل و رویا در فیلم ایجاد کرده و فیلم را در سطح مناسبی از لحاظ روان شناسی پیش می برد. این فیلم یک تراژدی سهمگین است که در پایان به مخاطب این پیام را می دهد که تراژدی هرگز فراموش نمی شود. حتی اگر یک فیلم باشد.

6. قتل عام با اره برقی در تگزاس" The Texas Chainsaw Massacre)" 1974)
گروهی از نوجوانان بازیگوش در یک جاده به سمت تگزاس وارد مسیر اشتباهی می شوند و با حوادثی وحشتناک و غیر قابل تصور روبرو می شوند. این فیلم به قدری واقعی ساخته شده که به یک مستند شبیه است.کارگردان فیلم، "توب هوپر" سعی داشته تا صحنه های خونینی در فیلم به تصویر نکشد اما همواره با صحنه های خاص، تماشاچی را آزار می دهد و به نوعی او را شکنجه روحی می دهد. این فیلم برای مدت 80 دقیقه ترس و وحشت را در دل تماشاچی زنده نگه می دارد.

5. کابوس شبانه در خیابان الم "1984 "(Nightmare on Elm Street)
"فردر کروگر" قاتل خیالی فیلم است که ترس را در دل پدر و ماردانی که فرزند دارند می کارد. کاراکتر او در این فیلم به آنچه در فیلم "هالووین " مایکل میرز می بینیم شبیه است. او تماشاچیان فیلم را وارد یک ماجرای مبهم و ترسناک می کند. این فیلم یک شاهکار از "وز کراون" کارگردان صاحب سبک هالیوودی محسوب می شود.

4.سوسپیریا "Suspiria)" 1977)
"سوسپیریا" یک یورش احساسیست که به کارگردانی فیلم ساز مشهور ایتالیایی "داریو آرجنتو" ساخته شده است. او استاد ساخت فیلم های ترسناک ایتالیایی به شمار می رود. داستان در مورد یک کودک دانش اموز آمریکاییست که به اروپا می رود و "ارجنتو" با استفاده از صحنه های ترسناک و مهیب و با استقاده از تکنیک های خاص فیلم برداری، کودک داشن آموز را وارد جریانی مخوف می کند. کارگردان این فیلم تضمین کرده که مخاطب را به ترس و وحشت وا می دارد.

3. شب زندگی مرگبار "Night of the Living Dead)"1968)
داستان فیلم در مورد گروهی از کودکان است که در یک خانه جنگلی گرفتار شده اند که تصور می کنند روح دیده اند و دچار ترس شده اند. کارگردان فیلم، "جورج رومرو" با ترفندهای سینماییش مخاطب را وارد چالش می کند و ترس نهفته در فیلم را با آنها تقسیم می کند. صداهای وحشتناک و نیز بودجه ای که در ساخت جلوه های ویژه فیلم خرج شده باعث شده تا این ترس به خوبی بین بازیگران و تماشاچیان القا شود. دصد بالای نگرانی، استرس و نیز صحنه های مرموز از جذابیت های این فیلم تلقی می شود. در فیلم هیچ امیدی به پایان خوش دیده نمی شود .هر آنچه هست فقط ترس و نگرانیست.

2. تنفر "Repulsion) "1965)
پس از این فیلم، "رومن پولانسکی" فیلم های دیگری از جمله "کودک رز ماری" و "مستاجر" در ژانر وحشت شاخت اما فیلم"تنفر"،یک نگاه تهدید امیز و هبوطی زن داستان به دیوانگی را روایت می کند.این شاید حاصل بشترین تلاش پولانسکی در این ژانر به شمار رود."کاترین دنووه" دچار بحران جنسی می شود و در خانه اش تنها زندگی می کند . این فیلم با وجود صحنه های سکوت متفاوتی که دارد یک ترس خاص را به مخاطب القا می کند. پیشنهاد شده که این فیلم را به تنهایی با چراغ هایی خاموش ببینید تا ببینید چقدر طاقت دیدن فیلم های ترسناک را دارید.

1.روانی "Psycho)"1960)
داستان فیلم در مورد "مارین کرین" (لی) است که به امید تسهیل کار ازدواجش با "سام لومیس" (گاوین) پول های کارفرمایش را می دزدد و از شهر محل سکونتش خارج می شود و بین راه در هتل "بیتس"، که جوانی به نام "نورمن" (پرکینز) اداره اش می کند، به استراحت می پردازد. "نورمن" به او می گوید که همراه مادر از لحاظ روانی نامتعادلش در خانه کنار هتل زندگی می کند. شب هنگام که، "ماریون" از کار خود پشیمان شده، پیش از خواب به حمام می رود و زیر دوش ظاهرا به دست مادر "نورمن" به قتل می رسد. "نورمن" آثار قتل را پاک می کند و جسد "ماریون" و اتوموبیلش را در باتلاق می اندازد... و
این فیلم به کارگردانی "آلفرد هیچکاک" یک شاهکار ترسناک معاصر تلقی می شود. عنوانی حتی بیش از یک فیلم نیز می توان به این اثر هیچکاک داد. " روانی" یک سیلی فرهنگی است که به صورت مخاطب زده می شود. سانسورها در زمان تولید و پس از ان در موقع پخش تا حدی بود که ممکن بود موجب توقف آن شود چرا که صدای جیغ تماشاچیان بیش از حد بود. هیچکاک همه تکنیک هایش را به کار بست تا تماشاچیان را به انتهای فیلم برساند .در میانه داستان کاراکتر اصلی کشته می شود و سوالات بسیاری در ذهن بیننده شکل می گیرد و به ترس، بعد دیگری می دهد و آن را درونی می کند. او در فیلمش به مخاطب می گوید که شیطان در پایین ترین لایه های سکوت نهفته است که این لایه جذاب ترین لایه نیز هست.


برچسب‌ها: فیلم, فیلم ترسناک, برترین فیلم های ترسناک, 10فیلم ترسناک
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 13:22  توسط کیوان کرم زاده  | 

خرده شدن انسا توسط ماهی

تصاویر زیر یکی از کارگران حفار در یک سکوی گاز را نشان می دهد که به درون رود آمازون سقوط کرده است . علیرغم داشتن لباس مجهز غواصی بدلیل شکسته شدن کلاه مخصوص مورد حمله گروهی از ماهیان پیرانا قرار می گیرد و ظرف چند دقیقه بطرز فجیعی خورده می شود . این تصاویر بسیار ناراحت کننده است در صورت داشتن نارسائی قلبی از دیدن تصاویر خودداری کنید .





















+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 13:17  توسط کیوان کرم زاده  | 

عکس های جن وارواح واقعی بادقت نگاه کن.

عکس هاي جن 8عکس هاي ارواحعکس هاي جن 7عکس هاي جن 6عکس هاي ارواح عکس هاي ارواح

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 13:10  توسط کیوان کرم زاده  | 

داستان ترسناک

مدرسه ی شبانه


اواخر ماه آگوست بود هوا کم کم داشت رو به پاییز می رفت

خانواده سه نفره ی پیترسون در نواحی شمالی آمریکا زندگی میکردند

دیوید پیترسون پدر خانواده

مونا لیندزدی مادر خانواده

و کتی پیترسون تک فرزند نه ساله ی خانواده

آنها زندگی آرامی داشتند و برای تنوع و عوض کردن آب و هوا

راهی سفری به چند شهر آنطرف تر میشدند.

کتی چمدان خود را داشت جمع میکرد

و مادرش یکسره به او گوش زد میکرد که

لوازم لازم را فقط بردارد و چیز اضافی همراهش نیاورد.

جاده ها برخلاف همیشه خلوت و کم تردد بود

هوا تاریک شده و مه جاده را گرفته بود

تغریبا نیم ساعت از زمان حرکتشون گذشته بود

سکوت در فضای ماشین حکمفرما بود خانم پیترسون

خوابیده و آقای پیترسون هم کمی خواب آلود و خسته بود.

کتی غوطه ور در افکار خود بود که ناگهان

جسد روح مانند و غرق خونی را وسط جاده دید

و شروع به جیغ زدن کرد آقای پیترسون سرش را برگرداند تا ببیند چه شده

از جاده منحرف و از یک پرتگاه به پایین افتادند کتی بخاطر جسه کوچیکش

گریه کنان از زیر ماشین بیرون آمد ماشین آتیش گرفته بود

پدرش غرق خون داشت میلرزید و مادرش بیهوش شده بود

کتی گریه کنان به سمت جاده رفت تا کمک بیاورد

اما...بوووووووم؟؟!؟!؟!

کتی قبل از اینکه بفهمه چه اتفاقی افتاده از ترس بیهوش شد!

وقتی چشمانش را باز کرد درست نمیدانست کجاست

اولش همه جا را محو میدید تا اینکه چهره ی یک پرستار

جلوی چشماش نمایان شد: بهوش آمدی؟حالت خوبه؟

دکتر...دکتر

چند لحظه بعد دکتر با دو پرستار سفید پوش به کنار تختش آمدند

کتی گیج شده بود: من کجام؟
دکتر نفسی کشید و گفت: بیمارستان! وقتی پیدات کردیم

بیهوش شده بودی...

داخل ماشین چه کسانی بودند

کتی تازه یادش اومد چه اتفاقی افتاده

با صدای لرزان سریع پرسید: پدر مادرم بودند

حالشون چطوره؟؟

دکتر لبشو بهم فشرد و سری از تاسف تکان داد: متاسفم

دنیا رو سر کتی خراب شد با دستاش صورتشو گرفت

و از بین دستای کوچیکش

قطره های اشکش لرزان لرزان به پایین فرود می آمد.

فردای آنروز وقتی کتی چشماشو باز کرد یک خانم جوان با یک پسر جوان

که لباس پلیس تنش بود بالای تختش بودند

کتی با تعجب به آنها چشم دوخت

دختر با مهربانی گفت: سلام کتی کوچولو

اسم من جنیفره اومدم تا تورو با خودم ببرم

از این به بعد با ما زندگی میکنی

میبریمت جایی که کلی دوست خوب پیدا کنی

پسر جوان هم سری به عنوان تایید حرفهای جنیفر تکان داد

و گفت: سلام کتی اسم من تامه میتونی تامی صدام کنی

مطمئنم از اونجایی که میخواییم ببریمت خوشت میاد

کتی نه حرفی زد و نه لبخندی مات و مبهوت به آنها نگاه میکرد.

آنها میخواستند کتی رو به پرورشگاه ببرند و چون

کتی هیچ فامیلی نداشت باید با آنها میرفت.

یک ساعت بعد کتی شال و کلاه کرده همراه تامی و جنیفر

سوار بر ماشینی راهی پرورشگاه شد.

داخل راه برای اولین بار کتی لب به سخن گشود:

اینجایی که ما داریم میریم اسمش چیه؟

جنیفر لبخند زنان گفت: مدرسه شبانه سندیگورن

اونجا بچه های زیادی مثل تو هستند

میتونی کلی دوست پیدا کنی

مدرسه هم همونجا میری

و خانه ی جدیدته!

کتی دیگه حرفی نزد

تغریبا یک ساعت دیگر گذشت

تا اینکه به مدرسه شبانه رسیدند

مدرسه خیلی بزرگ و قدیمی بنظر میرسید

کاملا خارج از شهر بود و دورتادور را چمنزار و کوه پوشانده بود

دروازه های فلزی و بزرگ مدرسه کتی را یاد زندانهای داخل فیلم انداخت

و کلا حس خوبی برای کتی نداشت

پیرمردی بسمت در آمد تا در را باز کند

پیرمردی ژنده پوش و ریشویی که آلفرد نام داشت

و بنظر مرد مهربانی می آمد

برای کتی دستی تکان داد

و داخل محوطه شدند حیاطی بزرگ و ساختمانی بسیار بزرگ و بلند

که مثل قصر دراکولا بود یکم خوف بنظر می آمد

تام از ماشین پیاده شد و درو باز کرد

و کتی پا بر محیط جدید گذاشت

داخل محوطه کمی مه گرفته بود و هیچکس داخلش نبود

کتی پرسید: پس بچه ها کجان؟

جنیفر در حالی که از ماشین پیاده میشد پاسخ داد:

سر کلاسهایشان هستند

در ورودی را باز کردند و پا به راهروهای دراز و خوفی که

با قالیچه های قرمز بلندی تزئیین شده بود گذاشتند

یک طبقه بالا رفتند جنیفر گفت: اینجا اتاق مدیره

مدیر یک پیرزن اخمو و بداخلاق به اسم خانوم سلین بود

جنیفر گفت: ایشون خانوم کتی پیترسون شاگرد جدیده

خانوم سلین نگاهی به کتی کرد و گفت: خوب چرا آوردیش اینجا

ببرش تو سالن تختشو بهش نشون بده

جنیفر سری تکان داد و دوباره وارد راهرو شدند

کتی در حالی که دست جنیفر رو گرفته بود پرسید:

شما اینجا چیکار میکنید

جنیفر با لبخندی همیشگیش گفت:

من یکی از معلمان اینجا هستم

و تامی برای امنیت بچه ها از

اداره پلیس به اینجا آمده

اما راستش اصلا به پلیسها نمیخوره

و هر دو خندیدند

کتی بعد از حادثه این اولین باری بود که میخندید

کتی پرسید چرا؟

جنیفر گفت: آخه معمولا پلیسها آدمهای خشنی

هستند اما تامی خیلی ساده و مهربونه

و یکم دست و پاچلوفتی

کتی با لبخند پرسید:

اون پیمرد اینجا چیکارست

جنیفر گفت: اسمش الفرده و باغبان اینجاست

خیلی زخمت کش و مهربونه

هفته ای سه یا چهار بار میاد اینجا.

کتی از مدیر خوشش نیامد همینطور

که از مدرسه خوف و ترسناک خوشش نمی آمد

اما تنها سه نفر بودند که کتی دوستشون داشت

و وقتی کنارشون بود احساس آرامش میکرد

یکی جنیفر یکی تام و یکی هم آلفرد باغبان مهربان مدرسه.

جنیفر کتی رو به بچه ها معرفی کرد و تختشو نشان داد

بچه ها ساکت و مرموز بودند و در مدرسه به آن بزرگی شاید کلا پنجاه شاگرد بودند

و تنها کسی که کتی باهاش دوست شد

دختری عینکی بود که تختش بغل تخت کتی بود و اسمش لیندا

کتی از لیندا راجب مدرسه و معلمها میپرسید و اینکه لیندا چطور به انجا آمده

لیندا وقتی بچه بوده پدرش در جنگ میمره و مادرش سر زا میره

یه عمه داشته که اونم فقیر بوده و لیندا رو میزاره مدرسه شبانه

اما سالی یکی دوبار میاد دیدنش

چندروزی گذشت و کتی هر چی میگذشت

بیشتر به مرموز بودن مدرسه پی میبرد

تا اینکه یکروز از سر کلاس همراه لیندا

داشتند برمیگشتند هوا بسیار مه آلود بود

اون روح وحشتناک و خون آلود

که باعث کشته شدن پدر مادر کتی شده بود

با خنده ای روی لب با حرکت دستش

کتی را بسمت خودش میکشوند

کتی میخکوب شده بود

لیندا با ترس میپرسید: چی شده

به چی نگاه میکنی؟

کتی بسمت روح رفت اما روح ناپدید شد

لیندا هم به دنبال کتی دوید: کتی کجا میری؟

چند قدم آن ورتر یک خرگوش سفید رنگ تیکه تیکه شده

افتاده بود بشکلی که خونش تمام زمینو قرمز کرده بود

و روی درخت بالا سرش با خونش نوشته شده بود

چیزی تا تولد نمونده...

هر دو از ترس جیغی کشیدند

تام از میان مه اسلحه بدست دوان دوان آمد

چی شده چه خبره آه خدای من

چه بلایی سر این خرگوش اومده؟

پشت سرش آلفرد نفس نفس زنان آمد

تامی چی شده؟

و تا چشمش به خرگوش و دستنوشته خونین

روی درخت افتاد رنگش پرید

اوه نه ایزابل برگشته!؟؟!

تامی و کتی و لیندا هر سه با هم گفتند:

ایزابل؟؟؟
تامی در حالی که دست پاچه بود گفت:

خیلی خوب دخترها برید به خوابگاهتون

تا مدیر نیومده

کتی که کنجکاوانه دلش میخواست

بفهمه قضیه از چه قراره با کلک گفت:

باشه تامی

و دست لیندارو گرفت و بسمت خوابگاه رفت

همینکه به در خوابگاه رسید به لیندا گفت: تو برو

من برم ببینم چه خبره بعد میام

لیندا نگاهی از تعجبو نگرانی نثار کتی کرد و گفت:

پس مواظب باش و زود بیا

کتی سری به عنوان تایید تکان داد و در مه غرق شد.

تامی در حالی که با آلفرد قدم میزدند مشغول صحبت بودند

تامی پرسید: ایزابل کیه و منظورت از اینکه برگشته چیه؟

آلفرد گفت: سالها پیش وقتی جوان بودم ایزابل یکی از دخترای

جوان این مدرسه بود که خیلی شر بود و عقاید شیطانی داشت!

بچه هارو میترسوند و اذیت میکرد

و حیواناتو تیکه تیکه میکرد و گاهی میخورد

اما مدرکی از خودش نمیگذاشت

دو برادر بودند به اسمهای دنی و دیوید

که از همه بیشتر با ایزابل مخالفت داشتند

و خواستار اخراج ایزابل بودند

یک شب ایزابل به شکل وحشیانه ای

دنی رو میکشه وهمینطور که تیکه تیکه اش میکنه

داخل زیر زمین مدرسه دفنش میکنه

دیوید شاهد این ماجرا بوده و ایزابل وقتی میبینه

دیوید ازهمه ی قضایا باخبره تصمیم به کشتن دیوید میگیره

اما دیوید در حین دفاع با شیشه شکسته 7 ضربه به شکم

و پهلوی ایزابل میزنه و ایزابلو میکشه

همون موقع یکی از معلمها سرو صدا رو میشنوه و

دیویدو میگیره دیوید قضیه رو بازگو میکنه

پلیسها میرسن و جسد دنی رو خاک میکنند

اما اثری از جسد ایزابل پیدا نمیکنن

اگه اون معلم شهادت نمیداد که جسد ایزابلو دیده

هیچکس باور نمیکرد دیوید راست میگه

خلاصه دیوید تا 5 سال تو همین مدرسه بود

و هرسال سر روز تولد ایزابل که هفتم سپتامبر بود

روح او داخل مدرسه شورش میکرد و هرسال یکی رو میکشت

سال آخر دیویدو تا حد مرگ زخمی کرد

تا اینکه دیوید از اینجا رفت و از اون سال دیگه اثری از ایزابل نبود

تا امروز...

که وعده داده که امسال میخواد یکی دیگه رو قربونی کنه

تام در حالی که گیج شده بود و ترسیده بود پرسید:

آخه مگه اون نمرده؟؟؟

آلفرد ابرو هاشو در هم کشید:

البته اما اون یه جادوگر بوده

همینطور خانواده اش

خون اون خون انسان عادی نبوده

نفرین شده بوده میفهمی تامی؟

اینو یه جن گیر گفت

گفتش تنها راهش سوزوندن جسد

این شیطان یعنی ایزابله

که نکته اینه جسدش کجاست؟

بعد از رفتن دیوید دیگه

صحبتی نکردیم از این قضیه فکر کردیم تموم شده

تام با سردرگمی پرسید: خوب حالا دیوید کجاست؟

آلفرد با صدایی آهسته گفت: مگه جنیفر بهت نگفت؟

تامی پرسید: چیو نگفت؟

آلفرد باز ابرودرهم کشید:

دختره کتی

تامی سرجاش خشکش زد

کتی چی؟؟

آلفرد سری تکان داد: کتی دختر دیویده

دیوید پیترسون چند روز پیش بشکل عجیبی مرده

و تنها باز مانده اش دخترش کتیه که اومده اینجا

کتی هم مثل تامی شوکه شده بود و داشت از تعحب منفجر میشد

تامی گفت: منظورت اینه ایزابل به عنوان انتقام میخواد کتی رو..

آلفرد به وسط حرفش پرید: متاسفانه مثلینکه همینطوره!

کتی دوان دوان به سمت خوابگاه دوید هوا داشت تاریک میشد

درجا پرید بغل لیندا و پچ پج کنان همه چیزو براش گفت

لیندا هم خشک شده بود و با ناباوری به کتی نگاه میکرد

فردای آن روز اولین روز ماه سپتامبر بود و 6 روز به تولد

ایزابل مانده بود کتی سرکلاس یکسره فکر حرفای آلفرد بود

در حالی که به تخته چشم دوخته بود معلم داشت

مسائل ریاضی رو توضیح میداد یکدفعه معلم تغییر شکل داد

و بشکل ایزابل خونین و وحشتناک خنده ای کرد و عدد 6 رو

با انگشتان دراز و ناخانهای وحشتناکش نشان داد

کتی جیغی کشید و از جایش پرید

معلم به چهره ی عادی خود برگشته بود

:اوه کتی چی شده برای چی جیغ کشیدی

کتی با دستپاچگی گفت: هیچی خانوم

لیندا که میداست تو ذهن کتی چی میگذره

نگاهی نگران به کتی کرد.

روز هم بسرعت گذشت و شب شد

سر میز شام بودند لیندا رو به کتی گفت:

حالا میخوای چیکار کنی؟

کتی گفت: نمیدونم

لیندا گفت: یه راه حلی باید باشه

یعنی میخوای دست رو دست بزاری

تا 6 روز دیگه اون عوضی تورو بکشه؟

کتی گفت: بخدا نمیدونم

و از جایش بلند شد و بسمت خوابگاه رفت

لیندا هم بلند شد و دنبال کتی راه افتاد:

خوب وایسا منم بیام

نباید تنها بری.

شب بود تاریکی همه جا رو گرفته

بود کتی در میان مه گم شده بود

و کمک میخواست

زیر پاهاش خالی شد و از ارتفاع بلندی

به زمین افتاد انگار له شده بود

از شدت درد نمیتوانست نفس بکشد

بالای سرش روح ایزابل پرواز کنان

ظاهر شد و با دستش عدد 5 رو نشون میده

و بعد خنده شیطانیشو سر میده

کتی یه جیغ بلند میکشه

و یکهو همه چی عوض میشه

احساس درد نمیکنه

فقط خیسه عرقه عرق سرد

لیندا بالای سرش صداش میکنه:

کتی پاشو چی شده کابوس دیدی

کتی نفس راحتی میکشه

و میگه: خداروشکر که خواب بودش.

ظهر آن روز لیندا و کتی مشغول خوردن ناهار بودن

کتی در حالی که به لیندا نگاه میکرد پرسید:

راجب حرفای دیشبت فکر کردم

لیندا با لبخندی که روی لب داشت پرسید: خوب نتیجش؟

کتی: خوب راستش اول یاید یکم بیشتر از ایزابل بدونم

لیندا خوب از کجا میخوای بدونی؟

کتی در حالی که لبشو گاز میگرفت گفت: باید برم سراغ پرونده ها

تو اتاق خانم مدیر

لیندا با تردید نگاهی به کتی کردو گفت:

مطئنی شدنیه آخه چجوری؟

کتی با تاکید سرشو تکان داد و گفت:

اگه تو کمکم کنی بله شدنیه

فقط تا شب صبر کن بهت میگم.

هوا تاریک شده بود و یکم سردتر نسبت به شبای قبل

نقشه این بود که خانم سلین رو بهوای اینکه لیندا حالش بد شده به

خوابگاه بکشند و در طی این مدت کم کتی پرونده ایزابل رو بخونه!

کتی دوان دوان بسراغ دفتر مدیر رفت

خانم سلین خسته خواب آلود میخواست در دفترو ببنده که کتی رسید

خانوم سلین کمک کنید لیندا داره میمیره کمکش کنید

خانوم سلین نگران و با اخم همیشگیش گفت:

برای چی الان کجاست

کتی گفت: توی خوابگاه است عجله کنید

مدیر دوان دوان بسمت خوابگاه رفت و کتی هم دنبالش

همین که در خوابگاه رسیدند کتی بدو بدو برگشت دفتر

و با ترس و اضطراب زیادی که داشت

سراغ کشوی پرونده ها رفت دختران سال 1989

ایزابل تروی

پرونده ای کهنه و خاک گرفته رو کشید بیرون

داخلش رو نگاه کرد عکس دختر جوانی با موهای طلایی

و چشمانی قهوه ای چهره ای ساده در عین حال مرموز!

محل تولدش روستای اکوان بود پدرش یه شعبده باز بوده

و مادرش داروساز(جادوگر) پدرش توسط مادرش بقتل میرسه

و مادرش رو اعدام میکنند!

پرونده ی سیاه ایزابل ترس رو بشکل عمیقی

به بدن کتی می اندازه

اما نکات جالبی هم راجب ایزابل هست

شاگرد ممتاز کلاس و بسیار شرور

کلی اخطار و جریمه براش نوشته بودند

بعد از کشتن دنی و غیب شدنش مهر اخراح و باطل شدن

رو پروندش حک شده چیز دیگه ای توش نیست

کتی سریع پرونده رو سر جاش میگذاره

و کشوی بغل رو باز میکنه کنجکاوی اینکه

راجب پدر و عموش چیزی بدونه دیوونه اش کرده

و اینکه پدربزرگش اهل کجاست و غیره

دستشو بسمت پرونده ها میبره

اما همان موقع صدای پای مدیر بگوش میرسه

کتی سراسیمه به بیرون دفتر میره و پشت مجسمه قایم میشه

مدیر قر قر کنان در دفترو قفل میکنه و میره بخوابه

کتی هم یواشکی به خوابگاه بر میگرده

و برای لیندا همه چیزو تعریف میکنه

لیندا رو به کتی میگه: مدیر تا اومد گفتم بهتر شدم

باید بخوابم بعد یه فوشی به تو دادو گفت نمیدونم این دختره کجاست

گفتم حتما دستشویی رفته بعد هردو موزیانه خندیدند و خوابشان برد

فردای آن روز وقتی کتی داشت توی آیینه موهاشو شونه میکرد

یکدفعه چهره ی شیطانی ایزابل برای سومین بار ظاهر شد

عدد چهار رو نشون داد و طبق معمول غیب شد

کتی دیگه طاقت دیدن چهره وحشتناک ایزابلو نداشت

دلش میخواست یجوری برای همیشه از شرش خلاص شه.

دو روز دیگر گذشت و عین دوروز ایزابل با یک روش ظاهر میشد

و تعداد روزهای باقی مانده تا تولدش و مرگ کتی را به او گوش زد میکرد.

تا اینکه یکروز به تولد مانده بود یعنی ششمین روز سپتامبر کتی تصمیم گرفت

قبل از اینکه شب برسه و تولد ایزابل از مدرسه فرار کنه تا دست ایزابل بهش نرسه

ایده بچگانه ای بود که حتی لیندابا تمام بچگیش با آن مخالف بود ولی

نتوانست نظر کتی رو عوض کنه

باز هم کتی برای به هدف رسوندن نقشه اش باید از لیندا استفاده میکرد

و نقشه این بود که نزدیکای غروب لیندا حواس آلفرد رو پرت کنه

تا کتی فرار کنه از شانسش اونروز خبری از تامی نبود

جنیفر داخل مدرسه و مدیر هم مشغول کاراش بود

لیندا به سراغ آلفرد رفت و گفت خانم مدیر کارت داره

آلفرد ساده لوح هم بسمت ساختمان رفت

در همین حین کتی دوان دوان از دروازه مدرسه بیرون رفت

لیندا هم در حالی که بغض کرده بود دستی بعنوان خداحافظی برای کتی

تکان داد و کتی در بین مه غیب شد چند لحظه بعد آلفرد از راه رسید

در حالی که عصبی بود بر سر لیندا داد زد: برای چی دروغ گفتی

بازیت گرفته دختر من کلی کار دارم

لیندا هم در حالی که عذرخواهی میکرد گفت: بخدا مجبور بودم

از طرفی تازه فهمید چه اشتباهی کرده و میخواست به آلفرد بگه

آلفرد هم که متوجه این موضوع شده بود گفت: چیزی شده دختر

چرا رنگت پریده دوستت کتی کجاست؟

اسم کتی رو که گفت لیندا بغضش ترکید

و در حالی که اشک میریخت گفت: بخدا میخواستم کمکش کنم

گفتم شاید اینطوری نجات پیدا کنه

آلفرد در حالی که گیچ شده بود گفت: چی شده؟

کتی کجاست؟

لیندا ادامه داد: اون روز همه ی حرفای شما رو راجب ایزابل و پدرش شنید

تو این مدت اون روح همش تهدیدش میکرد به اینکه امشب که شب

تولدشه میکشش اونم گفت اگه برم پیدام نمیکنه

منم کمکش کردم تا بره

آلفرد توی سر خودش زد: وای خدای من

نباید اینکاری میکردی

کی رفت

لیندا پاسخ داد: همین چند دقیقه پیش که رفتین پیش مدیر

آلفرد گفت: اون روح لعنتی هم همینو میخواست

که از اینجا دورش کنه تا بدون هیچ مزاحمتی بکشدش

برو به مدیر خبر بده بگو زنگ بزنه به پلیس من

میرم تو جنگل دنبالش.عجله کن دختر

لیندا سری تکان داد و دوان دوان سراغ مدیر و جنیفر رفت

آلفرد پیر هم یه مشعل یا چنگکش رو برداشت و بسمت جنگل رفت

هوا دیگه کاملا تاریک شده بود و مه همه جا رو گرفته بود

مدیر به پلیس زنگ زده بود اما پلیس از اونجا خیلی دور بود

حداقل دو سه ساعتی راه بود تا آنجا

و مدام لیندا رو دعوا میکرد

جنیفر هم نگران از پنجره دفتر به حیاط و جنگل مه آلود چشم دوخته بود

و منتظر تامی بود چند لحظه بعد تامی از همه جا بی خبر رسید

جنیفر دوان دوان رفت سراغش : تامی کمک کن

تام با نگرانی پرسید چی شده؟

جنیفر گفت: کتی غروب برای فرار از اون روح رفته بسمت جنگل

از طرفی آلفرد هم رفته دنبالش اما هنوز برنگشته

تامی هم با عصبانیت گفت: لعنت بر این شانس

و اسلحشو بیرون کشید و بسمت جنگل رفت

جنیفر گفت: وایسا منم بیام

تامی ازدور داد زد: نه تو بمون مواظب بچه ها باش

جنیفر گریه کنون برگشت به داخل ساختمان و درو قفل کرد

و پشت پنجره همراه مدیر و لیندا منتظر کتی شدند...

از آنطرف کتی راه باریک میان جنگلو گرفته بود تا به دهکده کوچکی رسید

کتی لبخندی زد و گفت هورا اینجا دیگه نمیتونی پیدام کنی

اما چیزی نگذشت تا لبخند روی لبش محو شد تابلوی چوبی و کهنه ی روستا

رویش نوشته بود به روستای اکوان خوش آمدید

درسته اینجا زادگاه ایزابل بود کتی با دست خودش به پیش ایزابل اومده بود

کتی داد زد: نه !

صدای خنده ای آشنا و شیطانی بر تن جنگل لرزش انداخت

روح غرق خون و وحشتناک ایزابل درست پشت سر کتی بود

و گفت: سلام کتی وقت تمومه تولدم مبارک!

کتی با آخرین توانش میدوید ایزابل فریاد میزد از پشت سرش: نمیتونی در بری

چند دقیقه دوید تا به یه غار کوچیک رسید که دور تادورشو خزه گرفته بود

از ترس به داخل غار پرید

هیچکس داخلش نبود و خبری هم از ایزابل نبود

در تاریکی غار دست کتی به چیزی خورد

یک چراغ قوه ی کهنه آنجا بود کتی شاستی رو زود

و جیغ بلندی کشید یک اسکلت انسان آنجا بود که داغون شده بود

در و دیوار غار خونی بود خونهایی که خشک و حک شده بود

چند ثانیه بعد ایزابل با جسم و جسدش از خاک بیرون زد

و با چهره وحشتناکش میخندید کتی از ترس داشت دیوونه میشد

و با آخرین توانش جیغ میکشید چراغ قوه از دستش افتاد

و بسمت بیرون غار دوید اما پاش به چیزی گیر کرد و نقش زمین شد

احساس درد میکرد پایش زخمی شده بود

ایزابل بالای سرش ایستاده بود

شیء تیزی دستش بود که میخواست باهاش سرکتی رو ببره

دستشو به سمت صورت کتی برد و همین که خواست گردنشو ببره

چنگکی به پشت ایزبل خورد و ناله گوشخراشی کشید

پشت سرش چهره ی رنگ پریده آلفرد نمایان شد

آلفرد گفت: کتی حالت خوبه

کتی در حالی که از ترس گریه میکرد از دیدن آلفرد بی نهایت خوشحال شده بود

گفت: خوبم

ایزابل چنگکو از پشتت در آورد و بسمت آلفرد پرید با یه حول آلفردو

 به ده متر عقبتر پرت کرد

و آلفرد به دیوار غار خورد و در حالی که سرش شکسته بود

 و خون می آمد روی زمین ولو شد

ایزابل بالای سرش ایستاد و وحشیانه چنگکو تو قلب آلفرد فرو کرد

کتی داد زد: نه

و در بین صدای قریاد آلفرد و کتی و ایزابل صدای شلیک تفنگ

 از بقیه بلندتر به گوش رسید

یه ثانیه بعد یه شلیک دیگه تامی نفس نفس زنان از راه رسیده بود

ایزابل وحشیانه جیغ کشید و گفت: کثافتا نمیتونین منو بکشین

و به تامی حمله کرد اسلحه به ده متر آنطرفتر پرت شد

آلفرد سینه خیز و در حالی که آخرین نفسهاشو میکشید کشون با

مشعلش به داخل غار رفت

ایزابل بالای سر تامی ایستاده بود و با آن شیء قصد

کشتن تامی رو داشت و حواسش به آلفرد نبود

آلفرد به داخل حفره ای که ایزابل ازش اومده بود بیرون رفت

 و جسد ایزابل آنجا پوسیده و نمایان بود

آلفرد با چاقوی کوچکشو بیرون آورد و در قلب ایزابل فرو کرد

از طرفی ایزابل دستشو بالا برده بود که تامی رو بکشه و تامی چشماشو بسته بود

که جیغ بلندی ایزابل کشید و از قلبش خون سیاهی پاشید بیرون

آلفرد مشغلو به روی قلب سیاه ایزابل فرو کرد و جسد آتش گرفت

آلفرد هم همانجا تمام کرد ایزابل روح جسدش با هم آتش گرفته و جیغ میکشید

و دور خودش میچرخید تامی بلند شد و کتی رو در آغوش گرفت و هر دو نگاه میکردند

تامی فریاد زد به جهنم برگرد ایزابل و اسلحه اش رو

در دست گرفت گلوله ای به مخ ایزابل زد

ایزبال بشکل گلوله ای از آتش منفجر و پودر شد و برای همیشه نابود شد

تامی و کتی هم به مدرسه برگشتند و پلیسها هم ساعتی بعد از راه رسیدند

فردای آن روز آلفرد رو خاک کردند و یک سال بعد تامی و جنیفر ازدواج کردند

کتی و لیندا هم هر روز دوستشان صمیمانه تر میشد و همیشه با یه شاخه گل

سر خاک آلفرد میرفت و از زندگی در مدرسه شبانه لذت میبرد و

زندگی آنها به شکل عادی بازگشت.

پایان


برچسب‌ها: داستان کوتاه, ترسناک, داستان ترسناک, داستان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 13:3  توسط کیوان کرم زاده  |